تبليغاتX
شب گیر - زن نامه!!!

یه توضیح:این نوشته قرار بود که فقط یه کامنت کوتاه باشه برای پست"دختر ها و پسرها،خانم ها و آقایان" وبلاگ سهیل،اما از اونجایی یه خرده بیشتر از یه کامنت شد،توی کامنتدونی دلقک جا نگرفت،ضمناً دوست ندارم که کسی رو مجبور به کامنت گذاشتن بکنم،ولی خیلی دلم میخواد که بدونم نظر شما دوستان چیه؟

به دریایی در افتادم،که پایابش نمی بینم               

             کسی را پنجه افکندم،که درمانش نمی دانم

                              مپرسم دوش چون بودی،به تاریکی و تنهایی             

                شب هجرم چه می پرسی،که روز وصل حیرانم...

 

من وقتی از يه دختر خوشم بياد،با تمام وجود عاشقش ميشم و اون وقت همه چيزش برام دوست داشتنی ميشه،از بویٍ عرقش گرفته  تا چشمٍ چپش!...
يعنی ميخوام بگم:
اول يه چيزی توی وجود طرف توجه منو جلب ميکنه، اين چيز ممکنه يه نگاه ساده باشه يا يه خوشگلی يا حتی زشتی بيش از حد،نميدونم،حتی ممکنه راه رفتن و يا طرز صحبت کردن طرف يا حتی يه چيزی باشه که از نظر ديگران ضعف حساب ميشه،نميدونم،نميتونم توضيحش بدم،اما هرچی که باشه باید مال وجود خود طرف باشه،یعنی ربطی به پولش و شغل باباش و ... نداره ،خلاصه اينکه برقش بايد منو بگيره و دلمو بلرزونه، وقتی دلم لرزيد،دختره برام ميشه خدا، يعنی با خودم قرار ميذارم که بهتر از اين برام توی دنيا و آخرت پيدا نميشه ،اون وقت ،همه چیزشو دوست دارم و میپرستم و همش به دنبال اینم که طرف رو ،توی ذهنم آپ گریدش کنم،مثلاْ خنده هاش برام بهترین خنده دنیا میشه... یا حتی هنگام ص ک ص ،هربار یه چیز جدیدی توی وجودش کشف میکنم و این کشف باعث میشه که طرف هیچ وقت واسم تکراری نشه و اونقدر برام دوست داشتنی میشه که دلم میخواد کف پاش رو هم لیس بزنم... اما از اونجایی که سعی ميکنم بدون هيچ شيله پيله ای ،بدون هیچ ملاحظه و محاسبه ای ،همه ی احساسمو به طرف مقابلم منتقل کنم ،معمولاْ طرف دور بر میداره و با خودش میگه: من که اینقدر دوست داشتنی و خوب هستم ،چرا باید وقتم رو با چنین عتیقه ای (یعنی من !)تلف کنم ،من لیاقتم بیشتر از این حرف هاست!!!
بعدشم یا میره سراغ یکی از دوست پسرای سابقش (معمولاْ پسری که قبلاْ دختره رو دک کرده!) و بهش میگه:ببین تو لیاقت نداشتی! بیا از این پسره (بازم یعنی من!) یاد بگیر!!! (به خدا یه دفعه یه خانمی بعد از چند ماه دوستی بامن، فیلش یاد هندوستان کرد و تازه از منم میخواست زنگ بزنم هندوستان و برای پسره توضیح بدم که چه قدر دخترٍ شیرینیه !!! )
...و یا اینکه میره سراغ جرج کلونی و حتی براد پیت رو هم لایق خودش نمیدونه...

 سهیل عزیز،آنچه تا اینجا خوندی،کامنتیه که من برای پست "افلاطونی یا ویولتی؟" ویولت عزیز گذاشته بودم،اینم لینکش

+ کامنت شبگیر

سهیل جان، تو نیز در نوشته هات به این درد مشترک! اشاره کرده بودی،البته در پستت، بسیاری از دردها ی مشترک دیگه هم بود که سعی میکنم به همشون اشاره ای بکنم...

سهیل،ما(یعنی من،تو و بعضی از آدمهای مشکل دار دیگه)، اکثر رابطه های عاشقانه و احساسیمون به شکل فوق تموم میشه،یعنی اینکه به زعم خودمون، با تمام وجود و احساس وارد یه رابطۀ احساسی میشیم،با تمام توانمون عشق میورزیم ،تمام احساسمون رو به طرف انتقال میدیم و در نهایت با رسیدن به نقطه پایانی و قطع ارتباط، دچار سرخوردگی حاد میشیم، بعدش هم  به خودمون و بقیه میگیم که:دختره کم ظرفیت بود، لیاقت عشق ما رو نداشت،از تنها فرصت خوبی که نصیبش شده بود، استفاده نکرد و الخ...

اما داش سهیل ،تا حالا چندتا دختر وارد زندگی ما شده اند؟ بذار من مال خودمو بشمرم: سحر،نیلوفر ،شیرین،ویدا،ستاره،مریم،باز هم شیرین(یه شیرین دیگه!)،ارغوان،نوشین،پریسا،بازهم ستاره(یه ستاره دیگه!) ، فرانک،زهرا،آیدا،فرزانه،افخم السادات،مهتاب،شیوا و ...(از تمام عزیزانی که نامشون از قلم افتاده،عذر میخوام! و قول میدم که در صورت یادآوری،حتماً اسمشونو اضافه کنم؛من که مثل داش سهیل،بی معرفت نیستم!)   

ولی یه سوال:  آیا همۀ دخترهایی که ما باهاشون سر و کار داشته ایم، مشکل دار بودند؟ همشون بی ظرفیت بودند؟ همشون لیاقت عشق بی حد و حصر ما رو نداشتند؟

من که اینجوری فکر نمیکنم، آخه نمیشه که همه ایراد داشته باشند و ما بی ایراد باشیم،بیا با خودمون روراست باشیم،بیا این ضعف"عدم مسئولیت پذیری" رو کنار بذاریم، بیا  و برای یه بار هم که شده،ضعف های خودمون رو ببینیم و اشتباهاتمون رو گردن بگیریم...

ببین دوست من! این قضیه از دو حال خارج نیست،یا ما رفتیم و فقط و فقط، دخترهای مشکل دار و غیرنرمال رو انتخاب کرده ایم، (که به نظرم خیلی بعیده) و یا با رفتار غلط،باعث شده ایم که اونا مشکل دار بشند،(که به نظرم مشکل در همینجاست)

اما در هر دو صورت فوق،اشتباه اساسی و اصلی،از جانب ماست،ما وقتی عاشق یکی میشیم،اینقدر اون رو بالا میبریم که طرف جایگاه خودشو گم میکنه،اینقدر بهش "بله" و "چشم عزیزم" میگیم و متوقعش میکنیم که طاقت شنیدن هیچ "نه"ای رو نداشته باشه ...

البته به نظر من،طرف مقابلمون تقصیری نداره،من و تو هم باشیم و یکی بیست و چهار ساعت ازمون تعریف کنه و همه چیزمون رو،حتی "ضعف هامون" رو "نقطۀ قوت"ببینه،به همین سرنوشت دچار میشیم.

یه وقت برات این سوتفاهم پیش نیاد که من از اون طرف بوم افتادم و دارم عشق رو نفی میکنم،نه!،اصلاً و ابداً، عشق ورزیدن،رکن اساسی یک ارتباط احساسیه،اما برادر من،این عشق رو باید مدیریت کرد...

بذار این قضیه رو بازترش کنم،سهیل جان،وقتی ما در یک بازی،قواعد اون بازی رو رعایت نکنیم،بازنده ایم، مثلاً تو در یک مسابقۀ کاراته(کمیته) باید یه سری قواعد کلی رو رعایت کنی،مثلاً نباید با کله بزنی تو صورت حریفت، یا حق نداری حریفت رو گاز بگیری ... اگر یکی از همین قوانین رو رعایت نکنی،بلافاصله اخراج میشی و  بازنده اعلامت میکنند، حالا تو برو و همه جا بگو:من آمادگی بدنیم از حریفم خیلی بیشتر بود،من از نظر تکنیکی،خیلی از حریفم سرتر بودم و ... اما واقعیت اینه که تو با وجود همۀ آمادگی و ...به دلیل رعایت نکردن یا حتی ندونستن قواعد کاراته،  بازی رو باختی.

دوست من،این که خانمها ،جنس لطیف تر(یا ضعیف تر!) هستند و هر چقدر هم که قوی باشند،باز هم دوست دارند به یه مرد قوی تکیه کنند،یک اصل اصلی و غیر قابل انکار زندگیه،حالا اگه تو اینقدر طرفت رو بالا ببری که احساس کنه ازت قویتره،تو اخراجی!

این قانون که: خانمها با هر سطحی از درک و شعور،دوست دارند یه موقع هایی از طرف مقابلشون "نه"بشنوند،و این "نه"رو از نشونه های قدرت طرف میدونند، یکی دیگه از قوانین اصلی زندگیه،حالا اگه تو همیشه بهش "بله"بگی،تو اخراجی!

اکثر دخترها از محدود شدن شکایت دارند،اما وقتی تو، در کمال احترام به حقوق زنان،آزادشون بذاری،بلافاصله مدعی میشن که:لابد برات اهمیتی ندارم!... و بازم تو اخراجی!!!

زن ایرانی یا دختر ایرانی، از شوهر یا دوست سربه زیر و غیر هیز،خوشش نمیاد،یعنی شوهرش باید یه جورایی مورد توجه بقیۀ دروداف ها باشه،تا ایشون به بقیه پز بده که :چشتون در بیاد،شوهر خودمه! حالا اگه تو به هوای اینکه آردت رو بیختی،الکت رو آویزون کنی،تو اخراجی!

و کلی قوانین دیگه...

  سهیل عزیز،برای وارد شدن به این بازی،باید همۀ قواعدش رو بدونیم و برای برنده شدن،باید همه شون رو رعایت کنیم. وقتی ما از اول تمام "در" ها رو به روی طرف باز میکنیم،وقتی از طرف برای خودمون،خدا میسازیم،وقتی که به شکل افراطی میپرستیمش،معلومه که خانم جایگاه خودش رو گم میکنه،اصلاً چه بسا که اینقدر خودش رو گم کنه که داعیه رهبری فمنیست های جهان رو پیدا کنه و تصمیم بگیره که اول،انتقام تمام زن های مظلوم ایران و جهان، از زیور" کلیدر" گرفته تا  آنت "جان شیفته" از ما مردهای ظالم ایرانی بگیره و بعدش هم بره و اسم "تد هیوز" رو از روی سنگ قبر "سیلویا پلات" پاک کنه!نه! خداییش سهیل،تا حالا چندتا از همین دخترها بهت گفتند:شما مردهای ایرانی...!

بله آقا سهیل،وقتی ما به جای اینکه قطره قطره، عشقمون رو نثار یکی کنیم،یه دفعه طرف رو توی بشکۀ عشقمون غرقش میکنیم،یا بندۀ خدا خفه میشه و یا آنچنان خودشو از بشکه پرت میکنه بیرون، که تا آسمون هفتم میره بالا و توی بغل یکی دیگه میاد پایین!

پس باور کن که با این رفتار افراطی، نه تنها بهشون لطفی نکردیم،بلکه باعث بدبختی اونها و بالطبع خودمون هم میشیم...،ما با اشتباهاتمون باعث میشیم که طرف مقابلمون ندونه چکاره ست،...بذار یه مثال بزنم:فکر کن که من  نگهبان سادۀ یک شرکت بزرگ باشم و فقط توانایی این رو داشته باشم که کار نگهبانیمو خوب انجام بدم،بعد یه روز صاحب شرکت از من خوشش بیاد و یکدفعه منو رو به جای مدیرعامل شرکت بذاره،خب مشخصاً یه هفته ای همه چیز به هم میریزه و منو بر میگردونند به همون جایگاه نگهبانی،اما واقعاً منی که جایگاه مدیر عاملی رو،ولو به اشتباه، تجربه کردم، میتونم مثل گذشته کار نگهبانیمو انجام بدم؟

 

 میدونی سهیل جون، من فکر میکنم که بهتره از این به بعد،در آغاز یه رابطه،با طرفمون یه جوری برخورد نکنیم که براش یه شخصیت کاذب درست بشه و فکر کنه که در هر حالتی عزیزه،بدونه که ما دوست داریم که اون اولویت اولمون بشه،اما این اولویت اول شدن،نیاز به زحمت داره و طبعاً این زحمت،دو طرفه ست،یعنی هیچ کدوم فکر نکنیم که به صرف یک دل لرزوندن، همه چیز تموم شده و مثلاً من میتونم  از سر کار که اومدم،غذامو بخورم و بدون هیچ حرفی،بخوابم و انتظار داشته باشم که طرف تا صبح ، با عشق،خُرخُر منو تحمل کنه!،یا اون میتونه با سر و وضع شلخته،بدون آرایش بیاد و یه بشقاب غذا بندازه جلوی من و بره پی کارش و فقط دلش به این خوش باشه که یه روزی دل من رو لرزونده!

عشق نیازمند مداومت و تحمل زحمته،باید همیشه ازش مراقبت کرد و بهش رسید 

 

شاید ذکر یک نکته،خالی از لطف نباشه،یکی از دوستام میگفت:خانمها مثل ماه میمونند که نورشون رو از خورشید  (یعنی آقایون) میگیرند،اگه نمیتونی همیشه خورشید باشی،بهتره که بی خیال زندگی مشترک بشی!!!اما من اینجوری فکر نمیکنم،به نظر من،هر دو طرف باید بپذیرند که طرف مقابل،آدمه نه سوپر من یا جی گرل،یه آدم،گاهی خوبه و گاهی بد،یه وقت حالش خوبه و بهت میگه"بله" یه موقع هم حالش بده و میگه"نه" ،فکر نمیکنی بهتر باشه قبل از اینکه به طرفت، لذت "احساس نور گرم خورشید بر روی پلکانش" را بدهی،براش مشخص کنی که نور خورشید،همیشگی نیست و یه موقع هایی هم باید از تابش نور ماه لذت ببره؟

 

 

موخره: قسمتی از "داستان آفرینش زن" ترجمۀ صادق چوبک

... در آغاز،آفرینندۀ جهان چون به خلقت زن رسید،دید آنچه مصالح سفت و سخت که برای خلقت آدمی لازم است، در کار آفرینش مرد به کار رفته و دیگر چیزی نمانده.در کار خود، واله گشت و پس از اندیشۀ بسیار،چنین کرد:

گِردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفایی از گُل و سبکی از برگ و پیچ و تاب از خرطوم پیل و چشم از غزال و نیش نگاه از زنبور عسل و شادی از نیزۀ نور خورشید و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و بُزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوش طوطی و سختی از خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پُر گویی از زاغ و زاری از فاخته و دورویی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد.

پس از هفته ای،مرد نزد خدا آمد و گفت:«خدایا!این موجودی که به من داده ای،زندگی را بر من تباه کرده،پیشه اش پُرگویی است،هیچ گاه مرا به خود وانمی گذارد،آزارم می دهد،می خواهد همیشه نوازشش کنم،می خواهد همیشه سرگرمش بسازم،بیخود می گرید.تنها کارش بیکاری است.آمده ام او را پس بدهم،زیرا زندگی با او برایم امکان پذیر نیست،او را از من بازستان.»

خدا گفت:«باشد» و زن را پس گرفت.

پس از هفته ای دیگر،مرد دوباره نزد خدا شد و گفت:«خداوندا! می بینم از زمانی که او را به تو پس داده ام،تنهای تنها شده ام،به یاد می آورم چگونه برایم آواز می خواند و می رقصید،از گوشۀ چشم به من می نگریست،با من بازی می کرد و به تنم میچسبید،خنده اش گوشنواز بود،تنش خُرم و لمسش دلنواز بود.او را به من باز پس ده.»

خداوند گفت:«باشد.» و زن را به او پس داد.

پس از سه روز،دیگر بار،مرد نزد خدا شد و گفت:«خدایا!نمی دانم چگونه است، اما من به این نتیجه رسیده ام که زحمت او بیش از رحمت اوست.پس کَرم کن و او را باز پس گیر.»

خدا گفت:«دور شو! هر چه گفتی بس است.برو با او بساز!»

مرد گفت:«اما با او زندگی نتوانم کرد.»

خدا گفت:«بی او هم زندگی نتوانی کرد.»آنگاه به مرد پشت کرد و دنبال کار خود رفت...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 15:40 |