آن پیر کیبرد به دستان،آن شیخ دِیر مستان،آن بزرگ نت باز،آن خواجۀ داف باز،آن زاده شده از مادری داف،آن استاد فعل گاف،شیخ سهیل معتقدوالدلقک بود و بزرگ آل رحمت،روانشناسی عظیم بود و تولید کنندۀ کربن اکتیو!
گویند هنگام نزول اجلال به باغ وحش دنیا،جمالش به دیدار نرسی زیبا روشن شد و به عطش لمس گیسوان دچار!
روزی شیخ ما،در عطش کتابت افتاد و خداوند بر او خواجه شراگیم را نازل کرد که خود اهل کتابت بود و در این مقوله مکتوبات نانوشته،فراوان داشت! و صاحب خانم شین هم بود! شیخ سهیل نیز با بر کردن پاپوش در پی یافتن "شین" ی سر به بیابان ها گذاشت تا در برهوت به شبگیری(یعنی من!) رسید،پس بدو گفت که ای مهرداد داف!با سر زلف تو کارها دارم،شبگیر بدو گفت که ای شیخ،ما که داف نیستیم و اصلاً زلفی نداریم که سر داشته باشد!مگر تو انحرافات داری! شیخ گفت:داف نیستی،اما شین که داری!!! شب گیر و خلقی متحیر بماندند و ناله ها زدند از این همه نکته بینی!
خُب سهیل عزیز، تولدت مبارک،میدونی،با خودم گفتم که از هزار کیلومتر دورتر یه خورده متفاوت تر از بقیه تولدت رو تبریک بگم و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بخشی از خاطرات و احساساتم رو در مورد تو با نوشتن پستی بازگو کنم... ببخشید که اگه خوب نشده!برگ سبزی ست تحفۀ درویش،بیا! ...
اواخر فروردین ماه 86بود و من خسته و کوفته از کارگاهی در زنجان خودمو به خونۀ پدریم رسونده بودم ،مهیار به من گفت که یکی از دوستام توی اتاقه و بد نیست که باهاش آشنا بشی،منم خواستۀ مهیار رو اجابت کردم و یه سری به دوستش که همون سهیل بود زدم ... اونچه که از اولین دیدار با سهیل در خاطرم موند آدمی با یه دنیا تناقض بود! از روانشناس بودن و کار شیمیایی کردنش گرفته تا فندک زیپو و سیگار بهمنش ! فک کن! من مارلبرو میکشیدم و اگه اجاق گاز دم دستم نبود ماکزیمم با کبریت سیگارمو روشن می کردم!
3 ماه بعد باز هم در خونۀ پدری بودم که خانومی به دیدن مهیار اومد و معلوم بود که مهیار میخواد از سر، بازش کنه،و خب برادری به درد اینجور وقت ها میخوره دیگه! مهیار تخم جن، خانومه رو سر من خراب کرد و خودش هی مثل کش تنبون از اتاق در میرفت بیرون! خانومه چشمش منو گرفت و با چندتا عشوه،دلبری رو آغاز کرد،من هم سفت و محکم مقاومت کردم و هی مقاومت کردمو،هی مقاومت!خوشبختانه قبل از اینکه مقاومت من تموم بشه (مگه آدم چقدر میتونه مقاومت بکنه!)،عشوه های ایشون تموم شد و از در جلب ترحم وارد شد و شروع کرد از دوست پسر سابقش بد گفتن، میگفت پسره با وجودی که خودش روانشناس بوده،مشکلات روانی بسیار داشته و به خانومه کم سر میزده و فقط یه موقع هایی کتکش میزده و بشقاب و لیوان تو سرش خُرد میکرده! در نهایت هم ارتباطشون قطع شده،آخر حرفاشم گفت که اسم پسره سهیله،من ازش پرسیدم همون دوست مهیار؟اونم گفت آره،همون دوست مهیار! گفتم:این پسره عجب مارمولکیه،راست میگن که آدم نمی تونه از ظاهر مردم پی به شخصیتشون ببره!پدر سگ(بلاخره عشوه های خانمه چندان هم بی تاثیر نبود!)...ناگهان مهیار اعلام کرد که سهیل داره میاد! گفتم یا حضرت عباس،لابد غیرتی شده و میخواد ننگ رو با خون پاک کنه! در کسری از ثانیه هرچی چیز قابل پرتاب و شکستنی بود از دم دست جمع کردم و گذاشتم توی کمد و در کمد رو هم قفل کردم و کلیدش رو قورت دادم!!!
چند دقیقه بعد سهیل اومد و صرف نظر از منی که روی پنجه هام آمادۀ هر گونه واکنشی بودم با آرامش خاصی نشست روی صندلی،آرامشی که در تمام دفعات بعدی هم تکرار شد و یکی از ویژگی های بارزشه،باور کنید که با هر تکون سهیل،منم یه تکون میخوردم! و در حالی که چشم ازش بر نمیداشتم ،سر پنجه و قبراق،منتظر توفان بعد از آرامشش بودم!در عین حال افکار عجیب و غریب و مختلف هم توی سرم موج می زد،فکرهایی مثل:اگه حمله کرد،با جنگ و گریز از خانومه دورش میکنم! این سهیل که از من خوش تیپ تره، چطور این خانومه بی خیالش شده و به من گیر داده،لابد خانومه متوجۀ جذابیت های پنهان من شده! چطور این پسره میتونه به این راحتی شرارتش رو پنهان کنه...و هزارتا فکر دیگه...
غرق افکار خودم بودم که خانومه پیشنهاد داد که با موبایل من،چند تا عکس بگیریم، من هم جانب احتیاط رو رعایت کردم و جهت نمک گیر کردن سهیل، اولین عکس رو تکی از خودش گرفتم ،این همون عکسه
http://i32.tinypic.com/1zyy9nr.jpg

خلاصه اون شب قضایا به خیر و خوشی تموم شد و بخاری از سهیل بلند نشد که نشد، حتی آخرش یه تنه ای هم بهش زدم ولی بازم حمله ای صورت نگرفت که نگرفت!
دو سه شب بعد،خونۀ خودم تنهایی نشسته بودم که مهیار زنگ زد و گفت:سهیل میخواد در مورد یه مشکل عاطفی که براش پیش اومده،باهات مشورت کنه،ما ده دقیقۀ دیگه اونجاییم،بلافاصله به خودم گفتم:ای دل غافل،داره میاد که انتقام اون شب رو بگیره وگرنه من کجا و مشاوره دادن به یه روانشناس کجا؟
به مهیار گفتم یه یک ساعتی بپیچونش و شروع کردم به بشقاب و لیوان جمع کردن و ...
دوباره کلید قورت دادن! خدا خفه ات نکنه سهیل که من به خاطر تو به اندازۀ دوتا اسباب کشی حمالی کردم و به اندازۀ دوتا زایمان درد کشیده ام(اصلاً تو میدونی دفع کلید چقدر مشکله!!!)
در نهایت سهیل اون شب اومد،بماند که چه ها گفت و چه ها شنید،ولی از همون شب من عاشقش شدم در حسرت لمس گیسوانش باقی ماندم! حسرتی که تا زمانی که مو نکارد،با من باقی خواهد ماند!!!
پی نوشت: سهیل یکی ازبهترین دوست های منه و توی دوستام،تنها کسیه که بیشتر از من کتاب خونده،وقتی تهرانم،بیشتر وقتمون با هم میگذره و از صحبت در مورد هر مسئله ای کلی لذت میبریم و بعید میدونم صداقتی که در بیان احساساتمون بین ماست،مابین هیچ دونفر دیگه ای(حتی زن و شوهرها) وجود داشته باشه،یه آدم گرم و آروم و دوست داشتنی،ولی حیف که تا آخر امسال رابطۀ ما پنهانی میشه!!!...
آخه سال آینده در جشن تولدش ما چهارتایی دور هم جمع میشیم، من،مهیار، سهیل و خانومش!!! میگین نه؟صبر کنید...
