تبليغاتX
شب گیر - در سوگ سحری که میشناختم!

 قبل از هر چیز:

قصد من از نوشتن این پستِ دو قسمتی،فریب دادن یا بازی با احساسات کسی نبوده، اون لحظه ای که تصمیم به نوشتن این پست گرفتم ،فقط و فقط میخواستم یه چیزایی رو به بقیه ثابت کنم، اما بعد از خوندن بعضی از کامنت ها،بیش از آنچه که در پی اثباتش به دیگران بودم ،به خودم ثابت شد!، شاید اگر امروز تصمیم به نوشتن قسمت اول آن می گرفتم،محال بود که چنین شیوه ای را برای بیان حرف هایم انتخاب کنم، من در لحظۀ نوشتن قسمت اول این پست، فقط و فقط به مطرح کردن نظرم فکر می کردم و به جز خودم،کسی را در نظر نگرفتم، از بابت این خودخواهی،صمیمانه عذر میخوام ...

 

من و بسیاری از شماها در اکثر مواقعی که احساس کرده ایم کسی حرفمون رو نمی فهمه یا نیازمون رو درک نمی کنه،به جای اندکی تفکر منطقی،به جای اینکه به ضعف یا شیوۀ غلط بیان خودمون فکر کنیم،به جای اینکه به دنبال شیوۀ صحیح باشیم، به ساده ترین شکل ممکن یعنی ابراز ضعف و ناتوانی سعی در جلب ترحم دیگران و در نهایت فهموندن یا قبولاندن نظرمون میکنیم ،غافل از آنکه انچه دیگران در چنین موقعیتی به ما ارزانی میدارند، محبتی ساختگی و از سر لطف است نه محبتی واقعی و از سر صدق...

اما واقعاً تنها اونایی که اقدام به جلب ترحم میکنند مقصر محسوب میشند؟

 

 من اینجور فکر نمیکنم،به نظر من دیگران هم به اندازۀ ما مقصرند؛ بسیاری از رفتارها متقابلند، اگه من حتی چند بار مرتکب رفتاری غلط بشم و از آن نتیجه نگیرم ،مسلماً مجبور میشم که اون رفتار رو کنار بذارم و امکان نداره اون رفتار در من نهادینه بشه ، اما امان از وقتی که آدم  جواب مورد نظرشو بگیره،اونوقت اون رفتار ملکۀ ذهن میشه و در نهایت جزیی از فرهنگ رفتاری مردم ... یه مثال ساده:

 من یه آدم معمولی ام و مثل هر کس دیگه ای، گاهی شادم و گاهی غمگین، اما کلاً  شادی رو ترجیح میدم و دلم میخواد که شاد بنویسم و با این همه غم و غصه ای که مردم دارند،باری به غصه های کسی اضافه نکنم ، از طرفی بالا رفتن  آمار بازدید کننده های روزانه ام هم برام مهمه، ولی وقتی میبینم  تعداد خواننده های روزانۀ وبلاگم  با یه پست غمگین دو برابر میشه، چه راهی رو باید در پیش بگیرم؟...

 این ما هستیم که با تمایل به غم و غصه،با ترحم به" ترحم طلب" ... به این ضعف فرهنگی دامن میزنیم ،البته میدونم که  اگه در این مواقع واکنشی نشون ندهیم به بی احساسی و سنگدلی و ...متهم میشیم... به نظر شما باید چه کرد؟ ای کاش کسی بتونه یه جواب منطقی بده...

 

اما در مورد قضاوت عجولانه:

زمانی که قسمت اول این پست رو  نوشتم با خودم فکر میکردم که تمام نشانه های لازم رو  برای به اشتباه نیفتادن شما گذاشته ام ،حتی من عنوان پستم رو هم کامل ننوشتم!  من کلی در مورد قضاوت عجولانه نوشتم و گفتم...

  فکر میکردم هر کسی که پست "حُزن آلود روزی انچنین" رو خونده باشه،محاله  باور کنه که مطالبش در مورد فوت سحر واقعیت داره،یعنی واقعاً برای کسی این سوال پیش نیومد که من چطور تونستم با چنین مصیبتی راحت کنار بیام ، در حالی که از یه اقدام به خودکشی اونقدر بهم ریخته بودم...

نمی دونم دیگه چی باید بگم...

نیاز به توضیح بیشتری هست؟   

 

 

پی نوشت1: سحر جان، در سلامتی کامل به سر می برد،اصلاً راستش رو بخواین، ایشون در کنار دلقک و ماهی، از ترغیب کنندگان بنده برای انتخاب این شیوۀ بیان بود!

سحر به من قول داده که اون سحرِ قبلی رو که من میشناختم از بین ببره! و بشه یه سحر جدید!قول داده که سعی کنه با صلابت و قویتر از گذشته با مشکلات زندگی برخورد کنه و تلاشش در جهت به دست اوردن اون کسی باشه که فکر میکنه هنوز هم عاشقانه دوستش داره، نه منی که دم دستش هستم!

همچنین قول داده که قبل از اقدام به هرگونه (روم به دیوار) خودکشی،منو در جریان علت اقدامش بذاره، من هم به او قول دادم که جو گیری رو ترک کنم و  دیگه مثل دفعۀ پیش ،خودمو جلو نندازم  و الکی برای خودکشی ای که بابت رقیبم بوده، حُزن آلود نشوم!!!

 

پی نوشت2:باز هم صمیمانه از تمام کسانی که حتی برای یک لحظه با خوندن قسمت قبلی،غمگین شده اند،عذر میخوام خصوصاً:

دخترک عزیز(که خودشم داغ دیده ست)  نماتود (که با همون تک سلولش به اندازۀ یه دنیا معرفت داره) هلی (که به نظر میاد خودکشی رو از نزدیک لمس کرده و خوشحالم که ناموفق بوده) منیژه (وبلاگش دیدنیه و کلی میشه ازش یاد گرفت) گلی (گل و مهربون) اهورافرزام عزیز و خوش فکر( واقعاً اگه اینجا میموند حیف میشد) رهای شیطون و خجالتی(قابل توجه داش سهیل که یه زمانی ناامید شده بود و میگفت نسل اینجور دخترها منقرض شده،ضمناً رها خانم  "مهربین" هم هست!میگی نه؟برو  براش یه کامنت انتقادی خفن بذار،بهت میگه: مرسی از کامنت پر مهرت!!!) و حتی از خانم دکتر ستاره عزیز (که مجبور شد به خاطر پست من،کلی فکر کنه! میگی نه؟ یه بار دیگه کامنتش رو بخونین! اما خالی از شوخی، شاید نظراتش بی رحمانه باشه ولی مطمئنم که پزشک خوبیه)،مهتاب(که یه دافیه با "زیبایی خیره کننده"! و امیدوارم مشکلش به دست همین خانم دکتر ستاره حل بشه!) مونا خانم(چیه؟آبجی کوچیکمه و دلم براش یه ذره شده و به خاطر دلتنگیه که بهش میگم خانم،نه ترس!!!) و در نهایت از تمام کسانی که منو از تایید کامنتشون معذور کردن...

 

مخلص شما و فدای وجود همتون هستم...  
+ نوشته شده توسط شب گیر در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 14:20 |