تبليغاتX
شب گیر - در سوگ سحر ...

دیری با من سخن به درشتی گفته اید

                                    خود آیا تابِ تان هست که پاسخی درخور بشنوید...

 

  

همیشه مصیبت در لحظاتی رخ می دهد که تو انتظارش را نداری، اگر غافلگیرت نکند که دیگر اسمش مصیبت نیست ...

 

                 ...سحرِ عزیزِ من، شش روز پیش درگذشت ...

 

چند روز گذشته را به شدت درگیر بودم، اکنون ،بعد از تدفین و برگزاری مراسم ختمِ سحر عزیز، برای نوشتن مجالی یافته ام، اما از آنجایی که این پست خیلی طولانی شد، تصمیم گرفتم که آن را به دو بخش تقسیم کنم، اینک قسمت اول:

 

دوازده روز پیش، در مورد خودکشی سحر، پستی نوشتم تحت عنوان "حزن آلود روزی اینچنین"  که در آن تنها به بیان احساسم پرداخته بودم...

 

سحر خدابیامرز دختر بسیار خوبی بود، هر کسی که با او روبرو می شد، قبل از هر چیز، مجذوب خنده هایش می گشت ، هیچگاه پیش نیامد که صورت او را بدون لبخند ببینم، لبخندی زیبا و دلفریب، لبخندی که هنوز هم با یادآوری آن ، دلم می لرزد و از خود، بیخود می شوم ... ،شاید سحر تنها آدمی در زندگی من بود که هیچ وقت مرا در لحظاتی که ناراحت بودم تنها نگذاشت ...

البته نمی خواهم  حال که روح اش به آسمان پر گشوده  او را دختری مبرا از هرگونه ایرادی جلوه دهم ، او مثل هر آدم دیگری، نقاط ضعفی هم داشت که کم نبودند، مثلاً در اکثر مواقع حساسیت های مرا ندیده می گرفت ، از گفتار و رفتار من، بدترین برداشت ممکن را می کرد، اما شاید بزرگترین ایراد شخصیت او این بود که، همیشه از من انتظار داشت او را به شکلی که خودش می پسندید و می خواست ، دوست داشته باشم  و من ناتوان از اجابت این خواسته، او را به شیوۀ خودم دوست داشتم، دوست داشتنی هر چند ناکارآمد (از منظر او) ،اما خودجوش و با تمام وجود.

 

خدایش بیامرزد،او این نکته را بزرگترین ضعف من می پنداشت و تا واپسین دم نیز، غافل از اینکه این شیوۀ دوست داشتن، عظیمترین نقطۀ قوت من محسوب می شود ، بر پندار نادرستش باقی ماند...

... بیش از این انتقاد از کسی که اکنون دستش از دنیا کوتاه شده، کار شایسته ای نیست و شاید اندکی هم زیاده روی کرده باشم...

 

به هر جهت از دیدگاه من (و حداقل  یک نفر دیگر)، سحر دختر دوست داشتنی ای بود و درد فقدانش ،داغی ابدی بر دل من(و هر آنکس که او را می شناخت) گذاشت ،امیدوارم که در تناسخی دیگر،با حفظ تمام مهربانی هایش و بدور از نقاط ضعفی که برشمردم، طعم خوشبختی را بچشد و در ازای هر سالی که در این زندگی کوتاهِ بیست و شش ساله، از ضعیف بودنش، از رودربایستی های بی موردش و...، عذاب کشید،سالیانی دراز ،از زندگیِ بعدی اش لذت ببرد... فقط خدا (و شاید هم او )می داند که در پس هر جملۀ به ظاهر سادۀ من، چه عذاب و ستمی نهفته است...

...چطور بگویم که چقدر در ذهنم با او زندگی کرده ام ...

 

بگذریم، در تعدادی از نظراتی که برای پست "حرن آلود روزی اینچنین"  دریافت کردم ، عده ای از دوستان با قضاوتی عجولانه و به شکلی بی رحمانه ، سحر خدابیامرز را بابت "خودکشی به نیت جلب ترحم" مورد عتاب و حتی تمسخر قرار داده بودند ...

 

فرهنگ(به معنای عام) ما ایرانی ها، دارای نکات مثبت و منفی فراوانی است.

من قصد دارم به دور از هرگونه بدبینی، به دو خصوصیت بارز و در عین حال ناشایست این فرهنگ بپردازم؛ جلب ترحم و قضاوت عجولانه ...

 

"جلب ترحم " ریشه ای عمیق در فرهنگ و ادبیات  ملی و دینی ما دارد ، شاید یادآوری این دو بیت از غزل معروف عراقی، به عنوان مشتی از خروار، خالی از لطف نباشد:           

                       ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی                                                        چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی 

                     همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

                         که  رقیب  در نیاید  به  بهــانـــۀ گدایی

 

بارها من و بسیاری از شماها ،برای دستیابی به منظورِ خویش، جنبۀ بدِ کودکِ درونمان را فعال کرده ایم و با ابراز ضعف و ناتوانی، با تحقیر خودمان، با ...  و در نهایت با جلب ترحم دیگران (البته با تحمل کمترین آسیب ممکن) ، سعی در رسیدن به مقصود کرده ایم ، "سعی" ای که در بسیاری از موارد،با موفقیت همراه بوده است!... در قسمت دوم این پست، از این مقوله بیشتر خواهم نوشت...

 

و اما قضاوت عجولانه؛ فکر میکنم بهتر است قبل از گشودن این باب، منظورم را از "قضاوت عجولانه" بیان کنم؛ به نظر من این نوع قضاوت ، قضاوتی است که از سر نا آگاهی و در کوتاه ترین زمان ممکن انجام می شود.

 وقتی ما در مورد یک مسئله یا مشکل،به تمامی آنچه که اتفاق افتاده است آگاه نباشیم و فقط با دانستن بخشی از یک موضوع و بدون هیچگونه تفکر و تحقیقی داوری کنیم ، نتیجۀ این قضاوت تنها متکی به بدیهیات موجود در ذهنمان است،نه واقعیت موجود، لذا چنین نتیجه ای از دیدگاه هر عقل سلیمی مردود است .

به عنوان مثال،داستان "فیل در تاریکی" را  همه می دانیم...

 

 ...حال ،آنچه مرا سخت می آزارد این است : چطور یک نفر به خودش اجازه می دهد که بدون آگاهی کامل قضاوت کند؟

آیا به نظر شما هر کسی که خودکشی میکند،قصد جلب ترحم دارد؟

آیا شمایی که از خودکشی آن خدابیامرز ایراد گرفتید، شرایط سخت او را درک کرده بودید؟ اصلاً چیزی در مورد مشکلاتش می دانستید؟ آیا مطمئن بودید که توانایی او، در حد تحمل مشکلاتش بوده؟ به نظر شما اگر او آموخته بود که با شیوه ای صحیح ، حرفش را برای من و اطرافیانش بیان کند،باز هم آنقدر درمانده می شد که دست به خودکشی بزند ؟ اصلاً آیا مطمئن هستید که من و اطرافیانش ،به او اجازۀ بیان کردن چیزی را داده باشیم ...

 

آیا مطمئن هستید که قضاوتتان در مورد سحر خدابیامرز ، صحیح بوده است؟ ...

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:27 |