چندین سال پیش، من و دو تا از دوستام (بابک و سعید) به مهمونیِ خداحافظی (گودبای پارتی) یکی از بچه ها (فرهاد) دعوت شدیم، یه روز قبلش،فرهاد زنگ زد و گفت: چون مهمونی مختلطه (اون موقع ها سیبیل پارتی هم داشتیم!) ، مشروب سرو نمیشه ها! خود دانید!!!
ما سه تا هم در یک اقدام انقلابی ،یکی دو ساعت قبل از مجلس اصلی ، یه مجلس نقلی اشک افشونی (شما بخونید:عرق خوری) راه انداختیم و بعد، با کلۀ گرم و سری پر شور رفتیم مهمونی...
همچی که رفتیم تو ... یه چیزی میگم،یه چیزی میشنفین!... از اون مهمونی های خفن!!! توی هفتاد نفر، با خود ما بیست تا پسر هم پیدا نمیشد،( تازه واسه اینکه کم نیاریم، جرزنی کردیم و خودمونو چند بار شمردیم!) ، پنجاه شصت نفر بقیه، همه دروداف بودن( اون موقع بهشون میگفتن:تیکه!!! اونم چه تیکه هایی؟ اووووووووم! به به، به به، باغت آباد انگوری!)، اون موقع بیشتر دروداف ها متولد دهۀ پنجاه بودن ( الان اکثرشون، همسرای نجیبی برای شوهراشون و مادرای متینی برای بچه هاشون شدن)...
خلاصه، ما سه تا مبهوت و مسرور و مشعوف و ... در حال چشم چرونی بودیم ( شما بخونید: نظاره گر بودیم ،با نگاهی از سر بی اعتنایی!) که فرهاد یواشکی و بدور از چشم باباش به ما رسوند که: یکی از بچه ها با خودش یه خورده مشروب اورده و الان جماعت قلیل مذکر توی اتاق من در حال نوشیدن اند،خود دانید! ...
از اونجا که ما کله مون گرم بود و سرمون پر شور، ضمن تشکر و ابراز بی میلی، در کسری از ثانیه خودمونو به اتاق فرهاده رسوندیم و از یه پارچ بلوری که به نظر جادوئی هم می اومد (چون هر چی ازش میریختیم ، تموم نمیشد!) ،نوشیدن رو شروع کردیم... اما چشمتون روز بد نبینه که (مثل همۀ عمر که دیر رسیدیم)، دیر فهمیدیم ، اون چیزی که چهارتا لیوان ازش خورده بودیم الکل سفید نود درجه بوده! خیلی دیر فهمیدیم!!!
از اتاق که اومدیم بیرون دیدیم ای بابا! جمعیت دروداف چهار برابر شدن! (نه اینکه فکر کنین ما پاتیل پاتیل بودیم و همه چیز رو چهارتا چهارتا میدیدیم !،نه ، خیلی چیزا رو هم کمتر دیدیم! حوصله کنین!)، خلاصه، دروداف ها چهار برابر شده بودن و ظاهراً توی اون مدتی هم که ما مشغول نوشیدن بودیم، از فرصت استفاده کرده بودن و رفته بودن خیاطی و یه چند وجبی لباساشونو کوتاه کرده بودن (شیطون بودن دیگه!) ، تازه تا اونجایی که یادمه یه چندتاییشون هم ،هنوز لباساشون آماده نشده بود و با یه خجالتی داشتن با بیکینی میرقصیدن که آدم دلش کباب میشد!!! تازشم؛ به جز ما سه تا ، هیچ پسری هم نبود!!!
بهرحال،ما با وقاری مثال زدنی (شما بخونید: تلو تلو خوران) رفتیم سر جامون و من مثل بختک چسبیدم به صندلی،بابک و سعید هم نشستن دو طرف من...
فک کن! دویست تا دروداف، همه خوشگل و خوش اندام!، همه قد بلند(شیطونا،توی همون غفلت ما،قداشونم عمل کرده بودن!)، همه رقاص،همه سامانتا فاکس و سابرینا(اون موقع هنوز جنیفر و بیانسه بدنیا نیومده بودن!)،همه نجیب و متین و شیطون،داشتن با نگاه های ملتمسانه ما رو به رقص دعوت میکردن، غافل از اینکه اگه ما از جامون تکون میخوردیم، مثل سوسک پیف پاف خورده،کف سالن ولو میشدیم...
...حسرتی و نگاهی و آهی... تموم توانایی ما در اون لحظه ،همینا بود!!!
در همون وضع، سعید کله ای کشید و از بابک پرسید: چطوری؟ روبراهی؟ بابک گفت: من تو وضعیت ناز خواهر همه (با عرض شرمندگی، روم به دیوار،شما بخونید: ...س خار همه ) هستم!!!، بعد سعید رو کرد به من و پرسید: مهرداد! تو توی چه وضعیتی هستی؟ منم گفتم: من تو وضعیتِ نازِ خواهرِ بابکم!!!...
در نهایت،پس از پایان مهمونی، با هر بدبختی ای که بود،خودمونو رسوندیم خونه و هر سه تایی ،طاقباز ولو شدیم کف اتاق و من با یادآوری آنچه گذشته بود،هرازگاهی داد میزدم: شمسی!!!
(شمسی اسمِ خواهر خیالی بابک بود! چون بابک اصلاً خواهر نداشت!)
... و اینچنین بود که "شمسی" برای ما به مقدس ترین نام عالم تبدیل شد و عطشِ لمسِ گیسوانش...(اَه، ببخشید!یه لحظه جوگیر شدم!، همش تقصیر دلقکه!!!)
...از اون به بعد،برای من،"وضعیت شمسی" وضعیتی شده بالاتر از وضعیت" ناز خارِ همه چیز" ،بالاتر از وضعیت" بهل و رها کن همه چیز را" و حتی بالاتر از "من خود آن سیزدهم که از همه عالم بدرم"...
یه وقت هایی ،توی زندگی هر کسی یه مشکلاتی پیش میاد که حلشون برای همون کس غیرممکنه،هر چی هم که تلاش کنی راه به جایی نمیبری ، چون اگه قابل حل باشه دیگه غیرممکن نیست! اصرار برای حل چنین مشکلاتی،فقط باعث میشه که آدم از زندگی جا بمونه... من فکر میکنم این کار مثل اینه که درجریان یک امتحان ریاضی،برای حل کردن اولین مسئله ، به مشکل بخوری و آنقدر برای حلش وقت بذاری که دیگه به حل کردن بقیۀ سوالها نرسی ، و تازه بعد از امتحان بفهمی که حل اون مسئله فقط در توان یک دانشمند ریاضی بوده و معلمتون اشتباه کرده! ...و چقدر افسوس میخوری که چرا به جای بیست، بدنبال هیجده نبودی و چقدر دلت میسوزه که نمرۀ همون مسئله ،مابینِ بقیۀ سوالات تقسیم شده و نمرۀ اونایی که هیجده گرفتند، بیست رد شده ،هیجدهی که گرفتنش در توانت بوده و تو به خاطر اشتباه یک نفر دیگه (معلمت!!!)،صفر شدی،حالا هی داد بزن!!! هی گریه و زاری کن!!!... اونوقت باز هم به نظرت ، خواستن، توانستن است؟؟؟
من وقتی به یک مشکل برخورد میکنم،اول همۀ تلاشمو میکنم، اگه حل شد که هیچ ،اگر هم نتونستم حلش کنم و به این نتیجه برسم که حلش برای من غیر ممکنه و از توانم خارج، به جای غصه خوردن،زانوی غم در بغل گرفتن و اصرار احمقانه، تنها به یک نام بسنده میکنم:
شمسی!!!
پی نوشت: یه دعای قدیمی میگه: خدایا به من قدرتی بده که بتونم اون چیزایی رو که قابل تغییره، تغییر بدم و اونایی رو که غیر قابل تغییرند، تحمل کنم و در نهایت به من بینش و فهمی بده که تفاوت این دو را تشخیص دهم!
دست در حلقۀ آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصلۀ دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد