تبليغاتX
شب گیر - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!

آشفته و خسته ، در یک وضعیت بدِ روحی، تنها مانده ام، نه از سهیل خبری هست و نه از مهیار...

 

بعد از دو سه ساعت خوابیدن، روی تخت مهیار نشسته ام و سیگار به دست، زُل زده ام به کتاب هایی که در اطرافم ، یکدیگر را سخت در آغوش گرفته اند، فروغ (به مدد کامپیوتر) با لحنی حزن آلود، "تولدی دیگر" را زمزمه می کند، شاملو نیز محبوس در تقویمی به دیوار آویخته، با یادآوری "بسوده ترین کلام است ، دوست داشتن" مرا نظاره می کند...

 

افکار مختلف و متفاوتی در ذهنم جاریست ، فکرها می آیند و می روند... کسی در من وجود دارد که نامش را شبگیر نهاده ام، شبگیر مرا به باد پرسش های گوناگون گرفته است ، او همیشه پرسشگر است و من باید پاسخگو باشم، اما گاهی استنطاق کردنش آنجنان سرعت می گیرد که مجالی  برای جواب دادن من باقی نمی ماند و قبل از آنکه پاسخش را بدهم، پرسش بعدی را مطرح میکند، اینچنین ، فقط  (برای او یا من؟) انبوهی سوال بی جواب میماند و خستگی...

برای رهایی از این وضعیت باید کاری کرد...

 

سری به وبلاگ دلقک میزنم، از خواندن آخرین پستش، آنچنان نگران میشوم که بلافاصله با تماسی از خوب بودنِ حالش، نه ، از زنده بودنش مطمئن میشوم (این روزها حال هیچکداممان  خوب نیست) ، با یکی دو تا شوخی و در نهایت با تاکیدی جدی، برایش مشخص میکنم که جهت انجام هر کاری، حتی (یا فقط؟) خودکشی ، همراه و پایه هستم...  

 

 با روحی خسته تر،دوباره به روی تخت برمیگردم، اینبار محسن نامجو نیز حضور دارد و گاهی با خواندن "زلف بر باد مده..." به فروغ مجالی برای تجدید قوا میدهد...

 

...درگیری من و شبگیر آغاز میشود:

- میپرسد: چه شد نتیجۀ آنهمه اصولی که در کلاسهای "بنیان"  به تو آموزش دادند؟ کجاست آن حس مسئولیت پذیری که به تو آموختند؟ آنهمه بازی برای چه بود؟

...من برای گریز از پاسخ ، به کتابهای اطرافم مینگرم...

گویی شبگیر نگاه مرا دنبال میکند...

-می گوید: اینهمه کتاب خوانده ای، اینهمه شعر حفظ کرده ای، کدامیک به کارت می آیند؟ در چنین وضعیت خرابی که داری، کدامیک میتوانند از این غمی که داری، رهایت کنند؟ حالا فهمیدی چرا مهیار در آخرین پستش نوشته"دنیای خیالی ادبیات ..."

...من همچنان خموش میمانم...،اما در ذهنم برای یافتن پاسخی ، جستجو را آغاز می کنم ...

انگار شبگیر ذهن مرا می خواند...

-میپرسد: در جستجوی چه هستی؟ هزار بار دیگر بخوان  " انسان با تحمل رنج ، از نو زاده میشود" ، هزار بار دیگر، تمام کتاب هایی را که با شخصیت هایشان همذات پنداری کرده ای بخوان! چه نصیبی عایدت میشود؟

... من لجوجانه خاموش می مانم ...اما حس میکنم در این شیوۀ تحقیر، دوست داشتن و محبتی نهفته است، چقدر این شیوه  برایم آشناست ...

مادرم، این شیوۀ اوست،...

 

ناگهان هجوم همه جانبۀ حاضران به سوی من آغاز میشود:

- شبکیر امانم نمیدهد، میگوید و میپرسد....

- فروغ زمزمه میکند: ... سفر حجمی در خط زمان و ...

- نامجو می خواند: ... ما شیخ و واعظ، کمتر شناسیم       یا جام باده ، یا قصه کوتاه

- شاملو نیز همچنان : بسوده ترین ...

...اتاق پر از مادرم میشود...

 

ناگهان  روی جلد یکی از کتاب ها ، بهرام صادقی را میبینم که با لبخندی پرمعنی نگاه از من برگردانده است، امتداد نگاهش را دنبال میکنم................................... زوربای یونانی!!!

زوربا  به یاری ام می آید:

"باید غم و غصه های زندگی را مثل دل و جگر به سیخ کشید، روی آتش کبابشان کرد و خورد!"

 

...رها شدم...

 

 

من فکر می کنم

                 هرگز نبوده قلب من

                                       این گونه گرم و سرخ:

احسلس میکنم

              در بدترین دقایق این شام مرگزای

                                            چندین هزار چشمۀ خورشید

                                                                   در دلم

                                                            می جوشد از یقین ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:7 |