تبليغاتX
شب گیر

زندان مال مرد است، زندان آدم را مرد می کند! آیا تا به حال این جملات را شنیده اید؟...

چندین سال پیش ،نه به خاطر مرد شدن ،بلکه بابت مرتکب شدن اشتباهی ،در یک روز بهاری-تابستانی وارد زندان اوین شدم ، این طور وقت ها نوع اشتباه فرقی نمی کند، این اشتباه می تواند یک تصادف ، اختلاف مالی ،وارد شدن به یک گروه و یا دسته سیاسی و یا حتی یک ازدواج ناموفق باشد ،نمی خواهم  در مورد اشتباهم صحبت کنم ،حداقل الان نمی خواهم .

در آن زمان ،راه دسترسیِ معمول به زندان اوین،باند جنوبی اتوبان چمران بود و یک جاده فرعی که در سمت راست از کنار هتل آزادی می گذشت و به سه راهی  حقیر می رسید،وقتی به این سه راهی می رسیدی؛با پیچیدن به سمت چپ،در سرازیری تندی قرار می گرفتی که به درب زندان ختم می شد . در آغاز سرازیری زندان پیدا بود .بچه ها اسم این سرازیری را "سرازیری توبه" گذاشته بودند . می دانید چرا ؟

برای این که تا قبل از رسیدن به این سرازیری و دیدن زندان اوین اندکی امید به آزادی داری، با خودت فکر می کنی که هر آن ممکن است قاضی و یا بازپرسی که دستور بازداشتت را داده پشیمان شود و به طریقی به مامورین همراهت خبر دهد که تو را آزاد کنند. اما وقتی که سرازیر شدی دیگر همه چیز تمام است حتی اگر بزرگترین مبارز  عالم و یا قدرترین خلافکار دنیا هم که باشی پشیمان می شوی، پشیمان از کارهایی که انجام داده و یا نداده ای! اما مثل همه موقعیت های مشابه زندگی، پشیمانی سودی ندارد .

 

وارد زندان که شدی؛ بر خلاف تصورت ،با محوطه ای سر سبز رو به رو می شوی که پر از ساختمان های یک یا چند طبقه است . اطراف تمام  ساختمان پر از باغچه است و تمام باغچه ها پر از چمن و درخت و گل .

بله در زندان گل هم فراوان است . آب زلالِ قنات زندان ،با شدتی زیاد از جوهای رو باز می گذرد و صدای جریان وحشی اش در تمام محوطه طنین انداز است .ولی آن موقع، چنان مضطربی که آنچه در خاطرت می ماند فقط رنگ قرمز  آجرهایی است که به اتفاق هم ساختمان های زندان را تشکیل داده اند،نمای تمام ساختمانها آجر قرمز است...

بعد ها می فهمی که این محوطه تقریباً اداری است و  زندانیان حق تردد آزاد را در آنجا ندارند...

 

وارد زندان که می شوی؛ اگر متهم عادی باشی مستقیم به سالنی می روی تا به اصطلاح "کارت و عکس " شوی و اگر هم سیاسی باشی و بازجویی نشده باشی ،پس از بازجویی مختصر (مختصر ،مثل خیلی از چیزهای دیگر زندان ،نسبی است) باز هم باید مرحله ی "کارت و عکس شدن" را  از سر بگذرانی . مرحله ی"کارت و عکس" در حقیقت مرحله ای است که هویت جدید تو را ثبت می کند؛در زندان هویت تو،همان اتهام و یا جرمت است .

 برای "کارت وعکس" شدن، ابتدا  کارتِ سفیدی را جلویت می گذارند در قطعِ  سی در بیست؛ که بالای آن مشخصاتت ثبت می شود و در قسمت پایین آن پنج خانه وجود دارد در اندازه های شش در چهار ،که پذیرای اثر انگشتان دست راست ات است؛

پشت کارت هم به همین وضعیت، اثر انگشتان دست چپ ات را ثبت می کند.

نمیدانم ؛ لابد اطمینان دارند که شش انگشتی ها هیچ وقت زندانی نمی شوند!.

جوهرِ مخصوصِ "انگشت نگاری" تا سه چهار روز از روی انگشتانت پاک نمی شود و همین نشانه ای است در میان زندانیان دیگر ،تا بفهمند تازه واردی و تازه کار .

بعد از انگشت نگاری تابلویی را به گردنت می اندازند که در دو ردیف بالا و پایین ؛حاوی تاریخ ورودت به زندان و شماره ی پرونده ات است،بعد در برابر لنز دوربینی مینشینی که عکست را بر روی کارت آبی رنگی ،به شکل فوری چاپ می کند . کارتی که علاوه بر مشخصات بیرون از زندانت، شامل دو مشخصه ی جدید از توست :

شماره زندانی و نوع اتهام ،درست مثل فیلم ها!.

اما بر خلافِ فیلم ها ،در زندان تو را با  شماره نمی شناسند!  بعد از مرحله ی"کارت و عکس " تو دیگر خودت نیستی .دیگر  اهمیت ندارد که قبلا چه بودی و  با چه اسمی خطاب ات می کردند، این جا و در زندان اوین به لقب پر طمطراق  "مددجو " مفتخر می شوی.

 

بعد از این مرحله  به همراهِ سربازی ،روانه ی قرنطینه می شوی.

چرا قرنطینه ؟  لابد برای شستشو،گند زدایی و واکسیناسیون . شاید هم دندان های پوسیده ات را بکشند . 

نمی دانی چرا ،اما اسم  قرنطینه به مذاق ات خوش نمی آید و هر بار شنیدن اش به نوعی، ترس و دلهره ات را دوچندان می کند...

ناگهان صحنه های کشتار یهودیان در کتاب "مرگ کسب و کار من است" را به یاد میاوری و به خدایی را که در بدو بازداشتت ،از نو شناخته ای، متوسل میشوی ،بی اختیار زیر لب اشهدت را می خوانی،گیرم که یه خرده بلندتر تا مامور همراهت متوجه ی مسلمان بودنت بشود!  

سرباز همراه تو،  انگار متوجه ی تشویش و اضطرابت می شود که با دست،ساختمان قرنطینه را نشان می دهد و می گوید : الان می رسیم . راهی نیست .

با نگرانی رد دست سرباز را می گیری  و  چشمت  به ساختمان یک طبقه و قرمز رنگ زمختی می افتد که به خاطر طول زیادش، زمخت تر به نظر می رسد.

 

در برابر ورودی ساختمان، ده ،دوازده پله قرار دارد ، در دو طرف این پله های خاکستری، گلدان های بزرگِ شمعدانی و شاهپسند قرار دارند،  از پله ها که بالا می روی  احساس می کنی رقص خفیف این گلها در باد،فقط  دلت را آشوب می کند .

وارد ساختمان که می شوی سمت چپ ات پیشخوانی قرار گرفته که در پشت آن، چند میز و صندلی اداری قرار دارد و چند کارمند .

کارمندانی که در حقیقت اولین زندان بانان تو هستند . یک افسر نگهبان با چند نگهبان عادی که همگی غیر مسلح اند.(زندان اوین گارد حفاظتی جداگانه دارد).این نگهبانان فقط وظیفه ی رسیدگی به آمار و نظارت بر کادر خدماتی را بر عهده دارند.

بعدها می فهمی که در زندان، به آن پیشخوان و آن دم و دستگاه،"زیرِهشت" می گویند و هر اندرزگاهی،یک "زیر هشت" دارد،واژه ی "زیرهشت" نیز مثل بسیاری دیگر از اصطلاحاتِ زندان،منشاء مشخصی ندارد و فقط تو را یاد داستان های "علی اشرف درویشیان" می اندازد.

 

از "زیر هشت" که رد می شوی،سمت راستت ،پله هایی ست که به حیاط خلوتی با چند اتاق منتهی میشود و روبرویت هم فقط یک راهروی دراز با تعدادی اتاق در چپ و راست است،اتاق ها هیچ کدام در ندارد،اولین اتاق سمت راست،آبدارخانه ای ست با چند میز و صندلی ؛تو را راهنمایی،نه،"میدهندت"به اولین اتاقِ بعد از آبدارخانه،داخل که میشوی؛ فقط چند تخت دوطبقه با تشک های ابری  که دور تا دور چیده شده اند، نه از شستشو خبری هست نه از گندزدایی!پس مطمئن می شوی که :وظیفه ی زندان پالایش روح است نه جسم!

 

در انتهای راهرو، سمت چپ ، سرویس های بهداشتی قرار دارد و سمت راست، فروشگاهی کوچک که اقلامی بسیار ابتدایی در آن یافت میشود،اقلامی مثل حوله و شامپو و ...دفتر و خودکار!،عطش نوشتن به سراغت می آید،اما توهم "سنگین تر شدن اتهام" ،در کسری از ثانیه،عطشت را فرو می نشاند.

 

در قرنطینه،همه ی وعده های غذایی در آبدارخانه صرف می شود و تنها تلویزیون موجود در قرنطینه هم همانجاست،تمامی کادر خدماتی هم از مددجویانی تشکیل شده که در حال سپری کردن دوران محکومیت قطعی شان هستند،شرایط زندگی در قرنطینه مشکل است،کسی حق سیگار کشیدن ندارد،هواخوری ممنوع است،ارتباط تلفنی با خارج زندان بسیار محدود است،استفاده از تلویزیون هم در انحصار نیروهای خدمات است...

اما در آن حال و هوایی که تو داری و هنوز از شوک مددجو بودن خارج نشده ای،هیچ کدام این ها برایت اهمیتی ندارد،دلت میخواهد که فقط یک گوشه کز کنی و زانوی غم در بغل،به گذشته و اشتباهاتت فکر کنی...

گه گاهی هم که از پیله ی خودت بیرون میایی،از گفت و گوی سابقه دارها در میابی که عمر اقامت در قرنطینه کوتاه است و بندرت از هفتاد و دو ساعت تجاوز می کند، زیرا  یا بستگانت در بیرون زندان ، ظرف همان دو سه روز اول، اسبابِ  آزادیت را فراهم می کنند و یا به بندهای دائمی اعزام می شوی ، مگر آنکه آدم معروف و مشهوری باشی و مسئولین زندان، صلاح بدانند که لازم است برای جلوگیری از شایعه ی "عدم حضورت در زندان" ،پیشِ چشم همه ،در قرنطینه حضور دائم داشته باشی. بیخود نیست که می گویند شهرت همیشه دردسر ساز است!

از همان گفت و گوی سابقه دارها متوجه می شوی که اوین بندهای خوب و بد دارد،تقریباً می دانی که بند چیست، حداقل در کتاب ها خوانده ای!،اما رویت نمی شود که بپرسی: تفاوت بند خوب و بند بد، در چیست؟

 

در استرس مضاعف قرار می گیری اما خیلی زود،زودتر از همان زمان اقامت کوتاه، افسر نگهبان صدا میزند: مددجو شب گیر! برای اعزام به بند شماره ی فلان آماده باش...

 

هر چقدر که فکر کردم نتوانستم از روی شماره،خوبی یا بدی بند آینده ام را تشخیص دهم،لذا خودم را به دست تقدیر سپردم و به همراه ماموری،به سوی آینده ی مبهمم براه افتادم...

+ نوشته شده توسط شب گیر در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 16:42 |

یه توضیح:این نوشته قرار بود که فقط یه کامنت کوتاه باشه برای پست"دختر ها و پسرها،خانم ها و آقایان" وبلاگ سهیل،اما از اونجایی یه خرده بیشتر از یه کامنت شد،توی کامنتدونی دلقک جا نگرفت،ضمناً دوست ندارم که کسی رو مجبور به کامنت گذاشتن بکنم،ولی خیلی دلم میخواد که بدونم نظر شما دوستان چیه؟

به دریایی در افتادم،که پایابش نمی بینم               

             کسی را پنجه افکندم،که درمانش نمی دانم

                              مپرسم دوش چون بودی،به تاریکی و تنهایی             

                شب هجرم چه می پرسی،که روز وصل حیرانم...

 

من وقتی از يه دختر خوشم بياد،با تمام وجود عاشقش ميشم و اون وقت همه چيزش برام دوست داشتنی ميشه،از بویٍ عرقش گرفته  تا چشمٍ چپش!...
يعنی ميخوام بگم:
اول يه چيزی توی وجود طرف توجه منو جلب ميکنه، اين چيز ممکنه يه نگاه ساده باشه يا يه خوشگلی يا حتی زشتی بيش از حد،نميدونم،حتی ممکنه راه رفتن و يا طرز صحبت کردن طرف يا حتی يه چيزی باشه که از نظر ديگران ضعف حساب ميشه،نميدونم،نميتونم توضيحش بدم،اما هرچی که باشه باید مال وجود خود طرف باشه،یعنی ربطی به پولش و شغل باباش و ... نداره ،خلاصه اينکه برقش بايد منو بگيره و دلمو بلرزونه، وقتی دلم لرزيد،دختره برام ميشه خدا، يعنی با خودم قرار ميذارم که بهتر از اين برام توی دنيا و آخرت پيدا نميشه ،اون وقت ،همه چیزشو دوست دارم و میپرستم و همش به دنبال اینم که طرف رو ،توی ذهنم آپ گریدش کنم،مثلاْ خنده هاش برام بهترین خنده دنیا میشه... یا حتی هنگام ص ک ص ،هربار یه چیز جدیدی توی وجودش کشف میکنم و این کشف باعث میشه که طرف هیچ وقت واسم تکراری نشه و اونقدر برام دوست داشتنی میشه که دلم میخواد کف پاش رو هم لیس بزنم... اما از اونجایی که سعی ميکنم بدون هيچ شيله پيله ای ،بدون هیچ ملاحظه و محاسبه ای ،همه ی احساسمو به طرف مقابلم منتقل کنم ،معمولاْ طرف دور بر میداره و با خودش میگه: من که اینقدر دوست داشتنی و خوب هستم ،چرا باید وقتم رو با چنین عتیقه ای (یعنی من !)تلف کنم ،من لیاقتم بیشتر از این حرف هاست!!!
بعدشم یا میره سراغ یکی از دوست پسرای سابقش (معمولاْ پسری که قبلاْ دختره رو دک کرده!) و بهش میگه:ببین تو لیاقت نداشتی! بیا از این پسره (بازم یعنی من!) یاد بگیر!!! (به خدا یه دفعه یه خانمی بعد از چند ماه دوستی بامن، فیلش یاد هندوستان کرد و تازه از منم میخواست زنگ بزنم هندوستان و برای پسره توضیح بدم که چه قدر دخترٍ شیرینیه !!! )
...و یا اینکه میره سراغ جرج کلونی و حتی براد پیت رو هم لایق خودش نمیدونه...

 سهیل عزیز،آنچه تا اینجا خوندی،کامنتیه که من برای پست "افلاطونی یا ویولتی؟" ویولت عزیز گذاشته بودم،اینم لینکش

+ کامنت شبگیر

سهیل جان، تو نیز در نوشته هات به این درد مشترک! اشاره کرده بودی،البته در پستت، بسیاری از دردها ی مشترک دیگه هم بود که سعی میکنم به همشون اشاره ای بکنم...

سهیل،ما(یعنی من،تو و بعضی از آدمهای مشکل دار دیگه)، اکثر رابطه های عاشقانه و احساسیمون به شکل فوق تموم میشه،یعنی اینکه به زعم خودمون، با تمام وجود و احساس وارد یه رابطۀ احساسی میشیم،با تمام توانمون عشق میورزیم ،تمام احساسمون رو به طرف انتقال میدیم و در نهایت با رسیدن به نقطه پایانی و قطع ارتباط، دچار سرخوردگی حاد میشیم، بعدش هم  به خودمون و بقیه میگیم که:دختره کم ظرفیت بود، لیاقت عشق ما رو نداشت،از تنها فرصت خوبی که نصیبش شده بود، استفاده نکرد و الخ...

اما داش سهیل ،تا حالا چندتا دختر وارد زندگی ما شده اند؟ بذار من مال خودمو بشمرم: سحر،نیلوفر ،شیرین،ویدا،ستاره،مریم،باز هم شیرین(یه شیرین دیگه!)،ارغوان،نوشین،پریسا،بازهم ستاره(یه ستاره دیگه!) ، فرانک،زهرا،آیدا،فرزانه،افخم السادات،مهتاب،شیوا و ...(از تمام عزیزانی که نامشون از قلم افتاده،عذر میخوام! و قول میدم که در صورت یادآوری،حتماً اسمشونو اضافه کنم؛من که مثل داش سهیل،بی معرفت نیستم!)   

ولی یه سوال:  آیا همۀ دخترهایی که ما باهاشون سر و کار داشته ایم، مشکل دار بودند؟ همشون بی ظرفیت بودند؟ همشون لیاقت عشق بی حد و حصر ما رو نداشتند؟

من که اینجوری فکر نمیکنم، آخه نمیشه که همه ایراد داشته باشند و ما بی ایراد باشیم،بیا با خودمون روراست باشیم،بیا این ضعف"عدم مسئولیت پذیری" رو کنار بذاریم، بیا  و برای یه بار هم که شده،ضعف های خودمون رو ببینیم و اشتباهاتمون رو گردن بگیریم...

ببین دوست من! این قضیه از دو حال خارج نیست،یا ما رفتیم و فقط و فقط، دخترهای مشکل دار و غیرنرمال رو انتخاب کرده ایم، (که به نظرم خیلی بعیده) و یا با رفتار غلط،باعث شده ایم که اونا مشکل دار بشند،(که به نظرم مشکل در همینجاست)

اما در هر دو صورت فوق،اشتباه اساسی و اصلی،از جانب ماست،ما وقتی عاشق یکی میشیم،اینقدر اون رو بالا میبریم که طرف جایگاه خودشو گم میکنه،اینقدر بهش "بله" و "چشم عزیزم" میگیم و متوقعش میکنیم که طاقت شنیدن هیچ "نه"ای رو نداشته باشه ...

البته به نظر من،طرف مقابلمون تقصیری نداره،من و تو هم باشیم و یکی بیست و چهار ساعت ازمون تعریف کنه و همه چیزمون رو،حتی "ضعف هامون" رو "نقطۀ قوت"ببینه،به همین سرنوشت دچار میشیم.

یه وقت برات این سوتفاهم پیش نیاد که من از اون طرف بوم افتادم و دارم عشق رو نفی میکنم،نه!،اصلاً و ابداً، عشق ورزیدن،رکن اساسی یک ارتباط احساسیه،اما برادر من،این عشق رو باید مدیریت کرد...

بذار این قضیه رو بازترش کنم،سهیل جان،وقتی ما در یک بازی،قواعد اون بازی رو رعایت نکنیم،بازنده ایم، مثلاً تو در یک مسابقۀ کاراته(کمیته) باید یه سری قواعد کلی رو رعایت کنی،مثلاً نباید با کله بزنی تو صورت حریفت، یا حق نداری حریفت رو گاز بگیری ... اگر یکی از همین قوانین رو رعایت نکنی،بلافاصله اخراج میشی و  بازنده اعلامت میکنند، حالا تو برو و همه جا بگو:من آمادگی بدنیم از حریفم خیلی بیشتر بود،من از نظر تکنیکی،خیلی از حریفم سرتر بودم و ... اما واقعیت اینه که تو با وجود همۀ آمادگی و ...به دلیل رعایت نکردن یا حتی ندونستن قواعد کاراته،  بازی رو باختی.

دوست من،این که خانمها ،جنس لطیف تر(یا ضعیف تر!) هستند و هر چقدر هم که قوی باشند،باز هم دوست دارند به یه مرد قوی تکیه کنند،یک اصل اصلی و غیر قابل انکار زندگیه،حالا اگه تو اینقدر طرفت رو بالا ببری که احساس کنه ازت قویتره،تو اخراجی!

این قانون که: خانمها با هر سطحی از درک و شعور،دوست دارند یه موقع هایی از طرف مقابلشون "نه"بشنوند،و این "نه"رو از نشونه های قدرت طرف میدونند، یکی دیگه از قوانین اصلی زندگیه،حالا اگه تو همیشه بهش "بله"بگی،تو اخراجی!

اکثر دخترها از محدود شدن شکایت دارند،اما وقتی تو، در کمال احترام به حقوق زنان،آزادشون بذاری،بلافاصله مدعی میشن که:لابد برات اهمیتی ندارم!... و بازم تو اخراجی!!!

زن ایرانی یا دختر ایرانی، از شوهر یا دوست سربه زیر و غیر هیز،خوشش نمیاد،یعنی شوهرش باید یه جورایی مورد توجه بقیۀ دروداف ها باشه،تا ایشون به بقیه پز بده که :چشتون در بیاد،شوهر خودمه! حالا اگه تو به هوای اینکه آردت رو بیختی،الکت رو آویزون کنی،تو اخراجی!

و کلی قوانین دیگه...

  سهیل عزیز،برای وارد شدن به این بازی،باید همۀ قواعدش رو بدونیم و برای برنده شدن،باید همه شون رو رعایت کنیم. وقتی ما از اول تمام "در" ها رو به روی طرف باز میکنیم،وقتی از طرف برای خودمون،خدا میسازیم،وقتی که به شکل افراطی میپرستیمش،معلومه که خانم جایگاه خودش رو گم میکنه،اصلاً چه بسا که اینقدر خودش رو گم کنه که داعیه رهبری فمنیست های جهان رو پیدا کنه و تصمیم بگیره که اول،انتقام تمام زن های مظلوم ایران و جهان، از زیور" کلیدر" گرفته تا  آنت "جان شیفته" از ما مردهای ظالم ایرانی بگیره و بعدش هم بره و اسم "تد هیوز" رو از روی سنگ قبر "سیلویا پلات" پاک کنه!نه! خداییش سهیل،تا حالا چندتا از همین دخترها بهت گفتند:شما مردهای ایرانی...!

بله آقا سهیل،وقتی ما به جای اینکه قطره قطره، عشقمون رو نثار یکی کنیم،یه دفعه طرف رو توی بشکۀ عشقمون غرقش میکنیم،یا بندۀ خدا خفه میشه و یا آنچنان خودشو از بشکه پرت میکنه بیرون، که تا آسمون هفتم میره بالا و توی بغل یکی دیگه میاد پایین!

پس باور کن که با این رفتار افراطی، نه تنها بهشون لطفی نکردیم،بلکه باعث بدبختی اونها و بالطبع خودمون هم میشیم...،ما با اشتباهاتمون باعث میشیم که طرف مقابلمون ندونه چکاره ست،...بذار یه مثال بزنم:فکر کن که من  نگهبان سادۀ یک شرکت بزرگ باشم و فقط توانایی این رو داشته باشم که کار نگهبانیمو خوب انجام بدم،بعد یه روز صاحب شرکت از من خوشش بیاد و یکدفعه منو رو به جای مدیرعامل شرکت بذاره،خب مشخصاً یه هفته ای همه چیز به هم میریزه و منو بر میگردونند به همون جایگاه نگهبانی،اما واقعاً منی که جایگاه مدیر عاملی رو،ولو به اشتباه، تجربه کردم، میتونم مثل گذشته کار نگهبانیمو انجام بدم؟

 

 میدونی سهیل جون، من فکر میکنم که بهتره از این به بعد،در آغاز یه رابطه،با طرفمون یه جوری برخورد نکنیم که براش یه شخصیت کاذب درست بشه و فکر کنه که در هر حالتی عزیزه،بدونه که ما دوست داریم که اون اولویت اولمون بشه،اما این اولویت اول شدن،نیاز به زحمت داره و طبعاً این زحمت،دو طرفه ست،یعنی هیچ کدوم فکر نکنیم که به صرف یک دل لرزوندن، همه چیز تموم شده و مثلاً من میتونم  از سر کار که اومدم،غذامو بخورم و بدون هیچ حرفی،بخوابم و انتظار داشته باشم که طرف تا صبح ، با عشق،خُرخُر منو تحمل کنه!،یا اون میتونه با سر و وضع شلخته،بدون آرایش بیاد و یه بشقاب غذا بندازه جلوی من و بره پی کارش و فقط دلش به این خوش باشه که یه روزی دل من رو لرزونده!

عشق نیازمند مداومت و تحمل زحمته،باید همیشه ازش مراقبت کرد و بهش رسید 

 

شاید ذکر یک نکته،خالی از لطف نباشه،یکی از دوستام میگفت:خانمها مثل ماه میمونند که نورشون رو از خورشید  (یعنی آقایون) میگیرند،اگه نمیتونی همیشه خورشید باشی،بهتره که بی خیال زندگی مشترک بشی!!!اما من اینجوری فکر نمیکنم،به نظر من،هر دو طرف باید بپذیرند که طرف مقابل،آدمه نه سوپر من یا جی گرل،یه آدم،گاهی خوبه و گاهی بد،یه وقت حالش خوبه و بهت میگه"بله" یه موقع هم حالش بده و میگه"نه" ،فکر نمیکنی بهتر باشه قبل از اینکه به طرفت، لذت "احساس نور گرم خورشید بر روی پلکانش" را بدهی،براش مشخص کنی که نور خورشید،همیشگی نیست و یه موقع هایی هم باید از تابش نور ماه لذت ببره؟

 

 

موخره: قسمتی از "داستان آفرینش زن" ترجمۀ صادق چوبک

... در آغاز،آفرینندۀ جهان چون به خلقت زن رسید،دید آنچه مصالح سفت و سخت که برای خلقت آدمی لازم است، در کار آفرینش مرد به کار رفته و دیگر چیزی نمانده.در کار خود، واله گشت و پس از اندیشۀ بسیار،چنین کرد:

گِردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفایی از گُل و سبکی از برگ و پیچ و تاب از خرطوم پیل و چشم از غزال و نیش نگاه از زنبور عسل و شادی از نیزۀ نور خورشید و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و بُزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوش طوطی و سختی از خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پُر گویی از زاغ و زاری از فاخته و دورویی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد.

پس از هفته ای،مرد نزد خدا آمد و گفت:«خدایا!این موجودی که به من داده ای،زندگی را بر من تباه کرده،پیشه اش پُرگویی است،هیچ گاه مرا به خود وانمی گذارد،آزارم می دهد،می خواهد همیشه نوازشش کنم،می خواهد همیشه سرگرمش بسازم،بیخود می گرید.تنها کارش بیکاری است.آمده ام او را پس بدهم،زیرا زندگی با او برایم امکان پذیر نیست،او را از من بازستان.»

خدا گفت:«باشد» و زن را پس گرفت.

پس از هفته ای دیگر،مرد دوباره نزد خدا شد و گفت:«خداوندا! می بینم از زمانی که او را به تو پس داده ام،تنهای تنها شده ام،به یاد می آورم چگونه برایم آواز می خواند و می رقصید،از گوشۀ چشم به من می نگریست،با من بازی می کرد و به تنم میچسبید،خنده اش گوشنواز بود،تنش خُرم و لمسش دلنواز بود.او را به من باز پس ده.»

خداوند گفت:«باشد.» و زن را به او پس داد.

پس از سه روز،دیگر بار،مرد نزد خدا شد و گفت:«خدایا!نمی دانم چگونه است، اما من به این نتیجه رسیده ام که زحمت او بیش از رحمت اوست.پس کَرم کن و او را باز پس گیر.»

خدا گفت:«دور شو! هر چه گفتی بس است.برو با او بساز!»

مرد گفت:«اما با او زندگی نتوانم کرد.»

خدا گفت:«بی او هم زندگی نتوانی کرد.»آنگاه به مرد پشت کرد و دنبال کار خود رفت...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 15:40 |

آن پیر کیبرد به دستان،آن شیخ دِیر مستان،آن بزرگ نت باز،آن خواجۀ داف باز،آن زاده شده از مادری داف،آن استاد فعل گاف،شیخ سهیل معتقدوالدلقک بود و بزرگ آل رحمت،روانشناسی عظیم بود و تولید کنندۀ کربن اکتیو!

 

گویند هنگام نزول اجلال به باغ وحش دنیا،جمالش به دیدار نرسی زیبا روشن شد و به عطش لمس گیسوان دچار!

 روزی شیخ ما،در عطش کتابت افتاد و خداوند بر او خواجه شراگیم را  نازل کرد که خود اهل کتابت بود و در این مقوله مکتوبات نانوشته،فراوان داشت! و صاحب خانم شین هم بود! شیخ سهیل نیز با بر کردن پاپوش در پی یافتن "شین" ی سر به بیابان ها گذاشت تا در برهوت به شبگیری(یعنی من!) رسید،پس بدو گفت که ای مهرداد داف!با سر زلف تو کارها دارم،شبگیر بدو گفت که ای شیخ،ما که داف نیستیم و اصلاً زلفی نداریم که سر داشته باشد!مگر تو انحرافات داری! شیخ گفت:داف نیستی،اما شین که داری!!! شب گیر و خلقی متحیر بماندند و ناله ها زدند از این همه نکته بینی!

 

خُب سهیل عزیز، تولدت مبارک،میدونی،با خودم گفتم که از هزار کیلومتر دورتر یه خورده متفاوت تر از بقیه تولدت رو تبریک بگم و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بخشی از خاطرات و احساساتم رو در مورد تو با نوشتن پستی بازگو کنم... ببخشید که اگه خوب نشده!برگ سبزی ست تحفۀ درویش،بیا! ...

 

اواخر فروردین ماه 86بود و من خسته و کوفته از کارگاهی در زنجان خودمو به خونۀ پدریم رسونده بودم ،مهیار به من گفت که یکی از دوستام توی اتاقه و بد نیست که باهاش آشنا بشی،منم خواستۀ مهیار رو اجابت کردم و یه سری به دوستش که همون سهیل بود زدم ... اونچه که از اولین دیدار با سهیل در خاطرم موند آدمی با یه دنیا تناقض بود! از روانشناس بودن و کار شیمیایی کردنش  گرفته تا فندک زیپو و سیگار بهمنش  ! فک کن! من مارلبرو میکشیدم و اگه اجاق گاز دم دستم نبود ماکزیمم با کبریت سیگارمو روشن می کردم!

 

3 ماه بعد باز هم در خونۀ پدری بودم که خانومی به دیدن مهیار اومد و معلوم بود که مهیار میخواد از سر، بازش کنه،و خب برادری به درد اینجور وقت ها میخوره دیگه! مهیار تخم جن، خانومه رو سر من خراب کرد و خودش هی مثل کش تنبون از اتاق در میرفت بیرون! خانومه چشمش منو گرفت و با چندتا عشوه،دلبری رو آغاز کرد،من هم سفت و محکم مقاومت کردم و هی مقاومت کردمو،هی مقاومت!خوشبختانه قبل از اینکه مقاومت من تموم بشه (مگه آدم چقدر میتونه مقاومت بکنه!)،عشوه های ایشون تموم شد و از در جلب ترحم وارد شد و شروع کرد از دوست پسر سابقش بد گفتن، میگفت پسره با وجودی که خودش روانشناس بوده،مشکلات روانی بسیار داشته و به خانومه کم سر میزده و فقط یه موقع هایی کتکش میزده و بشقاب و لیوان تو سرش خُرد میکرده! در نهایت هم  ارتباطشون قطع شده،آخر حرفاشم گفت که اسم پسره سهیله،من ازش پرسیدم همون دوست مهیار؟اونم گفت آره،همون دوست مهیار! گفتم:این پسره عجب مارمولکیه،راست میگن که آدم نمی تونه از ظاهر مردم پی به شخصیتشون ببره!پدر سگ(بلاخره عشوه های خانمه چندان هم بی تاثیر نبود!)...ناگهان مهیار اعلام کرد که سهیل داره میاد! گفتم یا حضرت عباس،لابد غیرتی شده و میخواد ننگ رو با خون پاک کنه! در کسری از ثانیه هرچی چیز قابل پرتاب و شکستنی بود از دم دست جمع کردم و گذاشتم توی کمد و در کمد رو هم قفل کردم و کلیدش رو قورت دادم!!!

 

چند دقیقه بعد سهیل اومد و صرف نظر از منی که روی پنجه هام آمادۀ هر گونه واکنشی بودم با آرامش خاصی نشست روی صندلی،آرامشی که در تمام دفعات بعدی هم تکرار شد و یکی از ویژگی های بارزشه،باور کنید که با هر تکون سهیل،منم یه تکون میخوردم! و در حالی که چشم ازش بر نمیداشتم ،سر پنجه و قبراق،منتظر توفان بعد از آرامشش بودم!در عین حال افکار عجیب و غریب و مختلف هم توی سرم موج می زد،فکرهایی مثل:اگه حمله کرد،با جنگ و گریز از خانومه دورش میکنم! این سهیل که از من خوش تیپ تره، چطور این خانومه بی خیالش شده و به من گیر داده،لابد خانومه متوجۀ جذابیت های پنهان من شده! چطور این پسره میتونه به این راحتی شرارتش رو پنهان کنه...و هزارتا فکر دیگه...

 

غرق افکار خودم بودم که خانومه پیشنهاد داد که با موبایل من،چند تا عکس بگیریم، من هم جانب احتیاط رو رعایت کردم و جهت نمک گیر کردن سهیل، اولین عکس رو تکی از خودش گرفتم ،این همون عکسه

 

http://i32.tinypic.com/1zyy9nr.jpg

 

 

خلاصه اون شب قضایا به خیر و خوشی تموم شد و بخاری از سهیل بلند نشد که نشد، حتی آخرش یه تنه ای هم بهش زدم ولی بازم حمله ای صورت نگرفت که نگرفت!

 

دو سه شب بعد،خونۀ خودم تنهایی نشسته بودم که مهیار زنگ زد و گفت:سهیل میخواد در مورد یه مشکل عاطفی که براش پیش اومده،باهات مشورت کنه،ما ده دقیقۀ دیگه اونجاییم،بلافاصله به خودم گفتم:ای دل غافل،داره میاد که انتقام اون شب رو بگیره وگرنه من کجا و مشاوره دادن به یه روانشناس کجا؟

به مهیار گفتم یه یک ساعتی بپیچونش و شروع کردم  به بشقاب و لیوان جمع کردن و ...

دوباره کلید قورت دادن! خدا خفه ات نکنه سهیل که من به خاطر تو به اندازۀ دوتا اسباب کشی حمالی کردم و به اندازۀ دوتا زایمان درد کشیده ام(اصلاً تو میدونی دفع کلید چقدر مشکله!!!)

 

در نهایت سهیل اون شب اومد،بماند که چه ها گفت و چه ها شنید،ولی از همون شب من عاشقش شدم در حسرت لمس گیسوانش باقی ماندم! حسرتی که تا زمانی که مو نکارد،با من باقی خواهد ماند!!!

 

پی نوشت: سهیل یکی ازبهترین دوست های منه و توی دوستام،تنها کسیه که بیشتر از من کتاب خونده،وقتی تهرانم،بیشتر وقتمون با هم میگذره و از صحبت در مورد هر مسئله ای کلی لذت میبریم و بعید میدونم صداقتی که در بیان احساساتمون بین ماست،مابین هیچ دونفر دیگه ای(حتی زن و شوهرها) وجود داشته باشه،یه آدم گرم و آروم و دوست داشتنی،ولی حیف که تا آخر امسال رابطۀ ما پنهانی میشه!!!...

 

آخه سال آینده در جشن تولدش ما چهارتایی دور هم جمع میشیم، من،مهیار، سهیل و خانومش!!! میگین نه؟صبر کنید...

+ نوشته شده توسط شب گیر در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 7:27 |

 قبل از هر چیز:

قصد من از نوشتن این پستِ دو قسمتی،فریب دادن یا بازی با احساسات کسی نبوده، اون لحظه ای که تصمیم به نوشتن این پست گرفتم ،فقط و فقط میخواستم یه چیزایی رو به بقیه ثابت کنم، اما بعد از خوندن بعضی از کامنت ها،بیش از آنچه که در پی اثباتش به دیگران بودم ،به خودم ثابت شد!، شاید اگر امروز تصمیم به نوشتن قسمت اول آن می گرفتم،محال بود که چنین شیوه ای را برای بیان حرف هایم انتخاب کنم، من در لحظۀ نوشتن قسمت اول این پست، فقط و فقط به مطرح کردن نظرم فکر می کردم و به جز خودم،کسی را در نظر نگرفتم، از بابت این خودخواهی،صمیمانه عذر میخوام ...

 

من و بسیاری از شماها در اکثر مواقعی که احساس کرده ایم کسی حرفمون رو نمی فهمه یا نیازمون رو درک نمی کنه،به جای اندکی تفکر منطقی،به جای اینکه به ضعف یا شیوۀ غلط بیان خودمون فکر کنیم،به جای اینکه به دنبال شیوۀ صحیح باشیم، به ساده ترین شکل ممکن یعنی ابراز ضعف و ناتوانی سعی در جلب ترحم دیگران و در نهایت فهموندن یا قبولاندن نظرمون میکنیم ،غافل از آنکه انچه دیگران در چنین موقعیتی به ما ارزانی میدارند، محبتی ساختگی و از سر لطف است نه محبتی واقعی و از سر صدق...

اما واقعاً تنها اونایی که اقدام به جلب ترحم میکنند مقصر محسوب میشند؟

 

 من اینجور فکر نمیکنم،به نظر من دیگران هم به اندازۀ ما مقصرند؛ بسیاری از رفتارها متقابلند، اگه من حتی چند بار مرتکب رفتاری غلط بشم و از آن نتیجه نگیرم ،مسلماً مجبور میشم که اون رفتار رو کنار بذارم و امکان نداره اون رفتار در من نهادینه بشه ، اما امان از وقتی که آدم  جواب مورد نظرشو بگیره،اونوقت اون رفتار ملکۀ ذهن میشه و در نهایت جزیی از فرهنگ رفتاری مردم ... یه مثال ساده:

 من یه آدم معمولی ام و مثل هر کس دیگه ای، گاهی شادم و گاهی غمگین، اما کلاً  شادی رو ترجیح میدم و دلم میخواد که شاد بنویسم و با این همه غم و غصه ای که مردم دارند،باری به غصه های کسی اضافه نکنم ، از طرفی بالا رفتن  آمار بازدید کننده های روزانه ام هم برام مهمه، ولی وقتی میبینم  تعداد خواننده های روزانۀ وبلاگم  با یه پست غمگین دو برابر میشه، چه راهی رو باید در پیش بگیرم؟...

 این ما هستیم که با تمایل به غم و غصه،با ترحم به" ترحم طلب" ... به این ضعف فرهنگی دامن میزنیم ،البته میدونم که  اگه در این مواقع واکنشی نشون ندهیم به بی احساسی و سنگدلی و ...متهم میشیم... به نظر شما باید چه کرد؟ ای کاش کسی بتونه یه جواب منطقی بده...

 

اما در مورد قضاوت عجولانه:

زمانی که قسمت اول این پست رو  نوشتم با خودم فکر میکردم که تمام نشانه های لازم رو  برای به اشتباه نیفتادن شما گذاشته ام ،حتی من عنوان پستم رو هم کامل ننوشتم!  من کلی در مورد قضاوت عجولانه نوشتم و گفتم...

  فکر میکردم هر کسی که پست "حُزن آلود روزی انچنین" رو خونده باشه،محاله  باور کنه که مطالبش در مورد فوت سحر واقعیت داره،یعنی واقعاً برای کسی این سوال پیش نیومد که من چطور تونستم با چنین مصیبتی راحت کنار بیام ، در حالی که از یه اقدام به خودکشی اونقدر بهم ریخته بودم...

نمی دونم دیگه چی باید بگم...

نیاز به توضیح بیشتری هست؟   

 

 

پی نوشت1: سحر جان، در سلامتی کامل به سر می برد،اصلاً راستش رو بخواین، ایشون در کنار دلقک و ماهی، از ترغیب کنندگان بنده برای انتخاب این شیوۀ بیان بود!

سحر به من قول داده که اون سحرِ قبلی رو که من میشناختم از بین ببره! و بشه یه سحر جدید!قول داده که سعی کنه با صلابت و قویتر از گذشته با مشکلات زندگی برخورد کنه و تلاشش در جهت به دست اوردن اون کسی باشه که فکر میکنه هنوز هم عاشقانه دوستش داره، نه منی که دم دستش هستم!

همچنین قول داده که قبل از اقدام به هرگونه (روم به دیوار) خودکشی،منو در جریان علت اقدامش بذاره، من هم به او قول دادم که جو گیری رو ترک کنم و  دیگه مثل دفعۀ پیش ،خودمو جلو نندازم  و الکی برای خودکشی ای که بابت رقیبم بوده، حُزن آلود نشوم!!!

 

پی نوشت2:باز هم صمیمانه از تمام کسانی که حتی برای یک لحظه با خوندن قسمت قبلی،غمگین شده اند،عذر میخوام خصوصاً:

دخترک عزیز(که خودشم داغ دیده ست)  نماتود (که با همون تک سلولش به اندازۀ یه دنیا معرفت داره) هلی (که به نظر میاد خودکشی رو از نزدیک لمس کرده و خوشحالم که ناموفق بوده) منیژه (وبلاگش دیدنیه و کلی میشه ازش یاد گرفت) گلی (گل و مهربون) اهورافرزام عزیز و خوش فکر( واقعاً اگه اینجا میموند حیف میشد) رهای شیطون و خجالتی(قابل توجه داش سهیل که یه زمانی ناامید شده بود و میگفت نسل اینجور دخترها منقرض شده،ضمناً رها خانم  "مهربین" هم هست!میگی نه؟برو  براش یه کامنت انتقادی خفن بذار،بهت میگه: مرسی از کامنت پر مهرت!!!) و حتی از خانم دکتر ستاره عزیز (که مجبور شد به خاطر پست من،کلی فکر کنه! میگی نه؟ یه بار دیگه کامنتش رو بخونین! اما خالی از شوخی، شاید نظراتش بی رحمانه باشه ولی مطمئنم که پزشک خوبیه)،مهتاب(که یه دافیه با "زیبایی خیره کننده"! و امیدوارم مشکلش به دست همین خانم دکتر ستاره حل بشه!) مونا خانم(چیه؟آبجی کوچیکمه و دلم براش یه ذره شده و به خاطر دلتنگیه که بهش میگم خانم،نه ترس!!!) و در نهایت از تمام کسانی که منو از تایید کامنتشون معذور کردن...

 

مخلص شما و فدای وجود همتون هستم...  
+ نوشته شده توسط شب گیر در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 14:20 |