تبليغاتX
شب گیر

دیری با من سخن به درشتی گفته اید

                                    خود آیا تابِ تان هست که پاسخی درخور بشنوید...

 

  

همیشه مصیبت در لحظاتی رخ می دهد که تو انتظارش را نداری، اگر غافلگیرت نکند که دیگر اسمش مصیبت نیست ...

 

                 ...سحرِ عزیزِ من، شش روز پیش درگذشت ...

 

چند روز گذشته را به شدت درگیر بودم، اکنون ،بعد از تدفین و برگزاری مراسم ختمِ سحر عزیز، برای نوشتن مجالی یافته ام، اما از آنجایی که این پست خیلی طولانی شد، تصمیم گرفتم که آن را به دو بخش تقسیم کنم، اینک قسمت اول:

 

دوازده روز پیش، در مورد خودکشی سحر، پستی نوشتم تحت عنوان "حزن آلود روزی اینچنین"  که در آن تنها به بیان احساسم پرداخته بودم...

 

سحر خدابیامرز دختر بسیار خوبی بود، هر کسی که با او روبرو می شد، قبل از هر چیز، مجذوب خنده هایش می گشت ، هیچگاه پیش نیامد که صورت او را بدون لبخند ببینم، لبخندی زیبا و دلفریب، لبخندی که هنوز هم با یادآوری آن ، دلم می لرزد و از خود، بیخود می شوم ... ،شاید سحر تنها آدمی در زندگی من بود که هیچ وقت مرا در لحظاتی که ناراحت بودم تنها نگذاشت ...

البته نمی خواهم  حال که روح اش به آسمان پر گشوده  او را دختری مبرا از هرگونه ایرادی جلوه دهم ، او مثل هر آدم دیگری، نقاط ضعفی هم داشت که کم نبودند، مثلاً در اکثر مواقع حساسیت های مرا ندیده می گرفت ، از گفتار و رفتار من، بدترین برداشت ممکن را می کرد، اما شاید بزرگترین ایراد شخصیت او این بود که، همیشه از من انتظار داشت او را به شکلی که خودش می پسندید و می خواست ، دوست داشته باشم  و من ناتوان از اجابت این خواسته، او را به شیوۀ خودم دوست داشتم، دوست داشتنی هر چند ناکارآمد (از منظر او) ،اما خودجوش و با تمام وجود.

 

خدایش بیامرزد،او این نکته را بزرگترین ضعف من می پنداشت و تا واپسین دم نیز، غافل از اینکه این شیوۀ دوست داشتن، عظیمترین نقطۀ قوت من محسوب می شود ، بر پندار نادرستش باقی ماند...

... بیش از این انتقاد از کسی که اکنون دستش از دنیا کوتاه شده، کار شایسته ای نیست و شاید اندکی هم زیاده روی کرده باشم...

 

به هر جهت از دیدگاه من (و حداقل  یک نفر دیگر)، سحر دختر دوست داشتنی ای بود و درد فقدانش ،داغی ابدی بر دل من(و هر آنکس که او را می شناخت) گذاشت ،امیدوارم که در تناسخی دیگر،با حفظ تمام مهربانی هایش و بدور از نقاط ضعفی که برشمردم، طعم خوشبختی را بچشد و در ازای هر سالی که در این زندگی کوتاهِ بیست و شش ساله، از ضعیف بودنش، از رودربایستی های بی موردش و...، عذاب کشید،سالیانی دراز ،از زندگیِ بعدی اش لذت ببرد... فقط خدا (و شاید هم او )می داند که در پس هر جملۀ به ظاهر سادۀ من، چه عذاب و ستمی نهفته است...

...چطور بگویم که چقدر در ذهنم با او زندگی کرده ام ...

 

بگذریم، در تعدادی از نظراتی که برای پست "حرن آلود روزی اینچنین"  دریافت کردم ، عده ای از دوستان با قضاوتی عجولانه و به شکلی بی رحمانه ، سحر خدابیامرز را بابت "خودکشی به نیت جلب ترحم" مورد عتاب و حتی تمسخر قرار داده بودند ...

 

فرهنگ(به معنای عام) ما ایرانی ها، دارای نکات مثبت و منفی فراوانی است.

من قصد دارم به دور از هرگونه بدبینی، به دو خصوصیت بارز و در عین حال ناشایست این فرهنگ بپردازم؛ جلب ترحم و قضاوت عجولانه ...

 

"جلب ترحم " ریشه ای عمیق در فرهنگ و ادبیات  ملی و دینی ما دارد ، شاید یادآوری این دو بیت از غزل معروف عراقی، به عنوان مشتی از خروار، خالی از لطف نباشد:           

                       ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی                                                        چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی 

                     همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

                         که  رقیب  در نیاید  به  بهــانـــۀ گدایی

 

بارها من و بسیاری از شماها ،برای دستیابی به منظورِ خویش، جنبۀ بدِ کودکِ درونمان را فعال کرده ایم و با ابراز ضعف و ناتوانی، با تحقیر خودمان، با ...  و در نهایت با جلب ترحم دیگران (البته با تحمل کمترین آسیب ممکن) ، سعی در رسیدن به مقصود کرده ایم ، "سعی" ای که در بسیاری از موارد،با موفقیت همراه بوده است!... در قسمت دوم این پست، از این مقوله بیشتر خواهم نوشت...

 

و اما قضاوت عجولانه؛ فکر میکنم بهتر است قبل از گشودن این باب، منظورم را از "قضاوت عجولانه" بیان کنم؛ به نظر من این نوع قضاوت ، قضاوتی است که از سر نا آگاهی و در کوتاه ترین زمان ممکن انجام می شود.

 وقتی ما در مورد یک مسئله یا مشکل،به تمامی آنچه که اتفاق افتاده است آگاه نباشیم و فقط با دانستن بخشی از یک موضوع و بدون هیچگونه تفکر و تحقیقی داوری کنیم ، نتیجۀ این قضاوت تنها متکی به بدیهیات موجود در ذهنمان است،نه واقعیت موجود، لذا چنین نتیجه ای از دیدگاه هر عقل سلیمی مردود است .

به عنوان مثال،داستان "فیل در تاریکی" را  همه می دانیم...

 

 ...حال ،آنچه مرا سخت می آزارد این است : چطور یک نفر به خودش اجازه می دهد که بدون آگاهی کامل قضاوت کند؟

آیا به نظر شما هر کسی که خودکشی میکند،قصد جلب ترحم دارد؟

آیا شمایی که از خودکشی آن خدابیامرز ایراد گرفتید، شرایط سخت او را درک کرده بودید؟ اصلاً چیزی در مورد مشکلاتش می دانستید؟ آیا مطمئن بودید که توانایی او، در حد تحمل مشکلاتش بوده؟ به نظر شما اگر او آموخته بود که با شیوه ای صحیح ، حرفش را برای من و اطرافیانش بیان کند،باز هم آنقدر درمانده می شد که دست به خودکشی بزند ؟ اصلاً آیا مطمئن هستید که من و اطرافیانش ،به او اجازۀ بیان کردن چیزی را داده باشیم ...

 

آیا مطمئن هستید که قضاوتتان در مورد سحر خدابیامرز ، صحیح بوده است؟ ...

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:27 |

چندین سال پیش، من و دو تا از دوستام  (بابک و سعید) به  مهمونیِ خداحافظی (گودبای پارتی) یکی از بچه ها (فرهاد) دعوت شدیم، یه روز قبلش،فرهاد زنگ زد و گفت: چون مهمونی مختلطه (اون موقع ها سیبیل پارتی هم داشتیم!) ، مشروب سرو نمیشه ها! خود دانید!!!

ما سه تا هم در یک اقدام انقلابی ،یکی دو ساعت قبل از مجلس اصلی ، یه مجلس نقلی اشک افشونی (شما بخونید:عرق خوری) راه انداختیم و بعد، با کلۀ گرم و سری پر شور رفتیم مهمونی...

 

همچی که رفتیم تو ... یه چیزی میگم،یه چیزی میشنفین!... از اون مهمونی های خفن!!! توی هفتاد نفر، با خود ما بیست تا پسر هم پیدا نمیشد،( تازه واسه اینکه کم نیاریم، جرزنی کردیم و خودمونو چند بار شمردیم!) ، پنجاه شصت نفر بقیه، همه دروداف بودن( اون موقع بهشون میگفتن:تیکه!!! اونم چه تیکه هایی؟ اووووووووم! به به، به به، باغت آباد انگوری!)، اون موقع بیشتر دروداف ها متولد دهۀ پنجاه بودن  ( الان اکثرشون، همسرای نجیبی برای شوهراشون و مادرای متینی برای بچه هاشون شدن)...

خلاصه، ما سه تا مبهوت و مسرور و مشعوف و ... در حال چشم چرونی بودیم ( شما بخونید: نظاره گر بودیم ،با نگاهی از سر بی اعتنایی!) که فرهاد یواشکی و بدور از چشم باباش به ما رسوند که: یکی از بچه ها با خودش یه خورده مشروب اورده و الان جماعت قلیل مذکر توی اتاق من در حال نوشیدن اند،خود دانید! ...

از اونجا که ما کله مون گرم بود و سرمون پر شور، ضمن تشکر و ابراز بی میلی، در کسری از ثانیه خودمونو به اتاق فرهاده رسوندیم و از یه پارچ بلوری که به نظر جادوئی هم می اومد (چون هر چی ازش میریختیم ، تموم نمیشد!) ،نوشیدن رو شروع کردیم... اما چشمتون روز بد نبینه که (مثل همۀ عمر که دیر رسیدیم)، دیر فهمیدیم ، اون چیزی که چهارتا لیوان ازش خورده بودیم الکل سفید نود درجه بوده! خیلی دیر فهمیدیم!!!

 

از اتاق که اومدیم بیرون دیدیم ای بابا! جمعیت دروداف چهار برابر شدن! (نه اینکه فکر کنین ما پاتیل پاتیل بودیم و همه چیز رو چهارتا چهارتا میدیدیم !،نه ، خیلی چیزا رو هم کمتر دیدیم! حوصله کنین!)، خلاصه، دروداف ها چهار برابر شده بودن و ظاهراً توی اون مدتی هم که ما مشغول نوشیدن بودیم، از فرصت استفاده کرده بودن و رفته بودن خیاطی و یه چند وجبی لباساشونو کوتاه کرده بودن (شیطون بودن دیگه!) ، تازه تا اونجایی که یادمه یه چندتاییشون هم ،هنوز لباساشون آماده نشده بود و با یه خجالتی داشتن با بیکینی میرقصیدن که آدم دلش کباب میشد!!! تازشم؛ به جز ما سه تا ، هیچ پسری هم نبود!!!

 

بهرحال،ما با وقاری مثال زدنی (شما بخونید: تلو تلو خوران) رفتیم سر جامون و من مثل بختک چسبیدم به صندلی،بابک و سعید هم نشستن دو طرف من...

فک کن! دویست تا دروداف، همه خوشگل و خوش اندام!، همه قد بلند(شیطونا،توی همون غفلت ما،قداشونم عمل کرده بودن!)، همه رقاص،همه سامانتا فاکس و سابرینا(اون موقع هنوز جنیفر و بیانسه بدنیا نیومده بودن!)،همه نجیب و متین و شیطون،داشتن با نگاه های ملتمسانه ما رو به رقص دعوت میکردن، غافل از اینکه اگه ما از جامون تکون میخوردیم، مثل سوسک پیف پاف خورده،کف سالن ولو میشدیم...

...حسرتی و نگاهی و آهی... تموم توانایی ما در اون لحظه ،همینا بود!!!

 

در همون وضع، سعید کله ای کشید و از بابک پرسید: چطوری؟ روبراهی؟ بابک گفت: من تو وضعیت ناز خواهر همه (با عرض شرمندگی، روم به دیوار،شما بخونید: ...س خار همه ) هستم!!!، بعد سعید رو کرد به من و پرسید: مهرداد! تو توی چه وضعیتی هستی؟ منم گفتم: من تو وضعیتِ نازِ خواهرِ بابکم!!!...

 

در نهایت،پس از پایان مهمونی، با هر بدبختی ای که بود،خودمونو رسوندیم خونه و هر سه تایی ،طاقباز  ولو شدیم کف اتاق و من با یادآوری آنچه گذشته بود،هرازگاهی داد میزدم: شمسی!!!

(شمسی اسمِ خواهر خیالی بابک بود! چون بابک اصلاً خواهر نداشت!)

... و اینچنین بود که "شمسی" برای ما به مقدس ترین نام عالم تبدیل شد و عطشِ لمسِ گیسوانش...(اَه، ببخشید!یه لحظه جوگیر شدم!، همش تقصیر دلقکه!!!)

...از اون به بعد،برای من،"وضعیت شمسی"  وضعیتی شده بالاتر از وضعیت" ناز خارِ همه چیز" ،بالاتر از وضعیت" بهل و رها کن همه چیز را"  و حتی بالاتر از "من خود آن سیزدهم که از همه عالم بدرم"...

 

یه وقت هایی ،توی زندگی هر کسی یه مشکلاتی پیش میاد که حلشون برای همون کس غیرممکنه،هر چی هم که تلاش کنی راه به جایی نمیبری ، چون اگه قابل حل باشه دیگه غیرممکن نیست! اصرار برای حل چنین مشکلاتی،فقط باعث میشه که آدم از زندگی جا بمونه... من فکر میکنم این کار مثل اینه که درجریان یک امتحان ریاضی،برای حل کردن اولین مسئله ، به مشکل بخوری و آنقدر برای حلش وقت بذاری که دیگه به حل کردن بقیۀ سوالها نرسی ، و تازه بعد از امتحان بفهمی که حل اون مسئله فقط در توان یک دانشمند ریاضی بوده و معلمتون اشتباه کرده! ...و چقدر افسوس میخوری که چرا به جای بیست، بدنبال هیجده نبودی و چقدر دلت میسوزه که نمرۀ همون مسئله ،مابینِ بقیۀ سوالات تقسیم شده و نمرۀ اونایی که هیجده گرفتند، بیست رد شده ،هیجدهی که گرفتنش در توانت بوده و تو به خاطر اشتباه یک نفر دیگه (معلمت!!!)،صفر شدی،حالا هی داد بزن!!! هی گریه و زاری کن!!!... اونوقت باز هم به نظرت ،  خواستن، توانستن است؟؟؟

  من وقتی به یک مشکل برخورد میکنم،اول همۀ تلاشمو میکنم، اگه حل شد که هیچ ،اگر هم نتونستم حلش کنم و به این نتیجه برسم که حلش برای من غیر ممکنه و از توانم خارج، به جای غصه خوردن،زانوی غم در بغل گرفتن و اصرار احمقانه، تنها به یک نام بسنده میکنم:

شمسی!!!

 

پی نوشت: یه دعای قدیمی میگه: خدایا به من قدرتی بده که بتونم اون چیزایی رو که قابل تغییره، تغییر بدم و اونایی رو که غیر قابل تغییرند، تحمل کنم و در نهایت به من بینش و فهمی بده که تفاوت این دو را تشخیص دهم!

 

دست در حلقۀ آن زلف دوتا نتوان کرد

  تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم 

 این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصلۀ دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف

تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

 

 

 

  

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:12 |

آشفته و خسته ، در یک وضعیت بدِ روحی، تنها مانده ام، نه از سهیل خبری هست و نه از مهیار...

 

بعد از دو سه ساعت خوابیدن، روی تخت مهیار نشسته ام و سیگار به دست، زُل زده ام به کتاب هایی که در اطرافم ، یکدیگر را سخت در آغوش گرفته اند، فروغ (به مدد کامپیوتر) با لحنی حزن آلود، "تولدی دیگر" را زمزمه می کند، شاملو نیز محبوس در تقویمی به دیوار آویخته، با یادآوری "بسوده ترین کلام است ، دوست داشتن" مرا نظاره می کند...

 

افکار مختلف و متفاوتی در ذهنم جاریست ، فکرها می آیند و می روند... کسی در من وجود دارد که نامش را شبگیر نهاده ام، شبگیر مرا به باد پرسش های گوناگون گرفته است ، او همیشه پرسشگر است و من باید پاسخگو باشم، اما گاهی استنطاق کردنش آنجنان سرعت می گیرد که مجالی  برای جواب دادن من باقی نمی ماند و قبل از آنکه پاسخش را بدهم، پرسش بعدی را مطرح میکند، اینچنین ، فقط  (برای او یا من؟) انبوهی سوال بی جواب میماند و خستگی...

برای رهایی از این وضعیت باید کاری کرد...

 

سری به وبلاگ دلقک میزنم، از خواندن آخرین پستش، آنچنان نگران میشوم که بلافاصله با تماسی از خوب بودنِ حالش، نه ، از زنده بودنش مطمئن میشوم (این روزها حال هیچکداممان  خوب نیست) ، با یکی دو تا شوخی و در نهایت با تاکیدی جدی، برایش مشخص میکنم که جهت انجام هر کاری، حتی (یا فقط؟) خودکشی ، همراه و پایه هستم...  

 

 با روحی خسته تر،دوباره به روی تخت برمیگردم، اینبار محسن نامجو نیز حضور دارد و گاهی با خواندن "زلف بر باد مده..." به فروغ مجالی برای تجدید قوا میدهد...

 

...درگیری من و شبگیر آغاز میشود:

- میپرسد: چه شد نتیجۀ آنهمه اصولی که در کلاسهای "بنیان"  به تو آموزش دادند؟ کجاست آن حس مسئولیت پذیری که به تو آموختند؟ آنهمه بازی برای چه بود؟

...من برای گریز از پاسخ ، به کتابهای اطرافم مینگرم...

گویی شبگیر نگاه مرا دنبال میکند...

-می گوید: اینهمه کتاب خوانده ای، اینهمه شعر حفظ کرده ای، کدامیک به کارت می آیند؟ در چنین وضعیت خرابی که داری، کدامیک میتوانند از این غمی که داری، رهایت کنند؟ حالا فهمیدی چرا مهیار در آخرین پستش نوشته"دنیای خیالی ادبیات ..."

...من همچنان خموش میمانم...،اما در ذهنم برای یافتن پاسخی ، جستجو را آغاز می کنم ...

انگار شبگیر ذهن مرا می خواند...

-میپرسد: در جستجوی چه هستی؟ هزار بار دیگر بخوان  " انسان با تحمل رنج ، از نو زاده میشود" ، هزار بار دیگر، تمام کتاب هایی را که با شخصیت هایشان همذات پنداری کرده ای بخوان! چه نصیبی عایدت میشود؟

... من لجوجانه خاموش می مانم ...اما حس میکنم در این شیوۀ تحقیر، دوست داشتن و محبتی نهفته است، چقدر این شیوه  برایم آشناست ...

مادرم، این شیوۀ اوست،...

 

ناگهان هجوم همه جانبۀ حاضران به سوی من آغاز میشود:

- شبکیر امانم نمیدهد، میگوید و میپرسد....

- فروغ زمزمه میکند: ... سفر حجمی در خط زمان و ...

- نامجو می خواند: ... ما شیخ و واعظ، کمتر شناسیم       یا جام باده ، یا قصه کوتاه

- شاملو نیز همچنان : بسوده ترین ...

...اتاق پر از مادرم میشود...

 

ناگهان  روی جلد یکی از کتاب ها ، بهرام صادقی را میبینم که با لبخندی پرمعنی نگاه از من برگردانده است، امتداد نگاهش را دنبال میکنم................................... زوربای یونانی!!!

زوربا  به یاری ام می آید:

"باید غم و غصه های زندگی را مثل دل و جگر به سیخ کشید، روی آتش کبابشان کرد و خورد!"

 

...رها شدم...

 

 

من فکر می کنم

                 هرگز نبوده قلب من

                                       این گونه گرم و سرخ:

احسلس میکنم

              در بدترین دقایق این شام مرگزای

                                            چندین هزار چشمۀ خورشید

                                                                   در دلم

                                                            می جوشد از یقین ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:7 |

سری قبل که تهران بودم (دهم تا بیستم فروردین)، با مهیار به دیدن آقای انوش فر(یکی از اساتید سفالگری) رفتیم و یکی دوساعتی رو با دیدن کارهای بسیار زیبایش و شنیدن حرفها و خاطرات بیاد ماندنیش گذراندیم،استاد در لا به لای حرفهایش چیزی گفت که خیلی یکه خوردم ،ایشون گفت:یه زمانی(در دوران طاغوت)،شب ها خیلی راحت خوابم می بُرد،چون وقتی هنگام خواب کارهایی رو که در روز انجام داده بودم مرور میکردم،به این نتیجه میرسیدم که انتقامم رو از اون روز گرفته ام و به زمان از دست رفته ، بدهکار نیستم،ولی الان مدتهاست که برای خوابیدن مشکل دارم!!!

 

نمیدونید که چقدر از شنیدن این حرفها حالم بد شد،این جملات جوری روی اعصابم رفت  که بعد از گذشت یکماه،هنوز هم با خودم درگیرم...

 

 لازم نبود خیلی به گذشته برگردم و دقیق حساب و کتاب کنم که  تا به حال چند روز تونستم انتقامم را از زمان بگیرم،چون با یه حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که  اینقدر تعداد چنین روزهایی در زندگیم کم بوده که عملاً قابل صرف نظر کردنه!!!

 

لذا از همون بک ماه پیش تصمیم گرفتم که بی خیال گذشته بشم و مبنای محاسبات جدیدم رو از یازده فروردین گذاشتم!

متاسفانه پس از گذشت یکماه به نتیجۀ جالبی نرسیدم...،در طول یکماه گذشته فقط 3 شب راحت خوابم برده!!!

 

سیزده بدر اولین روزی بود که شبش راحت خوابیدم،نه اینکه فکر کنید جهت گره زدن سبزه به دامن طبیعت پناه بردم و  نحسی سال رو در کردمو و ... نخیر! سبزه که جای خود داره، کار من از چنار گره زدن هم گذشته!!!، بقول شهریار:

 

سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر       من خود آن سیزدهم که از همه عالم بدرم!

 

خلاصه،سیزده بدر رو کاملاً توی خونه گذروندم اما هر کاری رو که دلم میخواست انجام دادم،هر چیزی رو که اراده کردم،خوندم(اعم از شعر و داستان)،هر موزیکی رو که دوست داشتم،گوش دادم و الخ...

...و همۀ این لذتها حاصل از پر بار بودن کتابخانۀ مهیار،پر پیمانه بودن هارد کامپیوترش و در دسترس بودن اینترنت بود! به همین سادگی!!!

 

اما قصدم از نوشتن این چیزا، پز دادن نبود،در حقیقت میخوام جواب کسانی رو  بدم که با خوندن چهارتا کتاب از کاترین پاندر،وین دایر،پائلو کوئیلو! و ... و شرکت در کلاسهای آقای دکتر آزمندیان(که اولش مهندس بود!) و حلت و ...،میرن بالای منبر و آدمو نصیحت میکنند که:بله!اگه شما بخواهید کاری رو انجام بدین،کائنات و روزگار شما را یاری خواهند کرد و در پی افسانه شخصیتان باشید و ...

 

نه داداش من! اینجوری نیست، محیط خیلی مهمه،همه چیز به ارادۀ آدم بستگی نداره!، وقایع سه دهۀ گذشته این مملکتو مرور کنید،بعد یه نگاه به خودتون و آدمهای دور و برتون بندازید و ببینید که چند میلیون نفر به آنچه که استحقاقشو داشتند،نرسیدند،اونم فقط به خاطر اینکه توی محیطی به دنیا اومدند که نه امکانات درست و حسابی ای داره و نه به صرف داشتن اراده و شایستگی،به کسی اجازۀ رشد داده میشه،نسل اول و دوم و سوم و ... هم نداره!!!(این تقسیم بندی فقط مال زمان انتخاباته!)سر هر نسل کلی بلا اوردن و روشون انواع طرحها و برنامه ها رو آزمایش کردند و میکنند و ...،چی بگم؟ اگه کسی که این نوشته ها رو  میخونه،آدم آگاهی باشه،نیازی به بیش گویی نیست و اگه درک نمیکنه و بازم آدمو به کاترین پاندر و غیره ارجاع میده،بهتره که جزو همون جماعت خواب باقی بمونه و به دنبال این باشه که از سر دولت عشق،به فرزانگی برسه!!! ، حق مسلمش رو از آقای دکتر الف نون(یا همون الفنون!)بگیره!!و بعدشم بیاد و برای همه لینک بذاره که:برین توی گوگل ارت و نذارین خلیج همیشه  فارس،تبدیل به خلیج عربی بشه و...

 

 به یه همچین آدمی چی باید گفت!!؟

واقعاً بزرگترین مشکل ما،همین عوض شدن اسم خلیج فارسه!!؟همه چیز دیگۀ مردم اوکی شده؟مسائلی مثل فقر،فساد و هزاران معضل دیگۀ اجتماعی،همه و همه حل شده اند؟

اخه داداش(و ایضاً آبجی) من!،وقتی حتی خواهر و برادر نمیتونند کنار هم دیگه، توی این خلیج کوفتی شنا کنند،چه اهمیتی داره که اسمش فارس باشه یا هر کوفت دیگه ای،اصلاً به ...مم که سهم ایران از دریای خزر هم، صفر درصد بشه!!،دیگی که برای ما نمیجوشه،توش سر سگ بجوشه!!!والله(با این نوناشون!!!)

 

به خدا غر نمیزنم،فقط شاکی ام!!!

 

پی نوشت:با عرض پوزش،پدر خدابیامرز یکی از دوستان،فرد بیسواد اما به شدت روشنفکری بود و دارای جملات قصار فراوان!!!، یکی از جملات قصارش این بود که:این خیلی مهمه که آدم زیر لحاف کی درست بشه!!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:46 |

دوستان عزیز و گرامی،نوشتۀ زیر تحلیلی از نتایج و پیامدهای تست روانشناسی "ماهی سیاه کوچولوست"

www.mahyarzahed.com

در صحتش شک نداشته باشید!

توضیح ضروری:نتیجۀ تست رو(که ماهی نوشته) با حروف سیاه نمایش دادم و تحلیلشو(از خودم!) با حروف آبی ،

 

 

 

عجب هوایی شده هوای این روزا . فروردین  به سختی تموم شد نمی دونم چرا نیمه دومش اینقدر طول کشید لا کردار . هر روزش مثل یک سال بود . این روزای آخر همش فکر می کردم نکنه از این به بعد همه روزا همین طور بشه و از تصور این فاجعه احساس تهی بودن می کردم . {داداش عزیزم،تو بدون "تصور این فاجعه" هم احساست فرقی نمیکنه!(تو در هرحال،واقعیتو حس میکنی!!!)}

امروز پاشدم رفتم منکرات  کارتم رو نشون دادم و گفتم : جناب سروان بی خیال من خبرنگارم پولی در نمیارم که بخوام خرج خوابوندن ماشین رو بدم اونم پونزده روز .

هفته پیشم رفته بودم و همین کار رو کرده بودم .

گفت : بابا تو اصلا برو اول تابستون بیا ماشینت رو بخوابون .

نیشم وا شد اومدم ماچش کنم که  زد به چاک و خودشو گم و گور کرد . به هر حال دو ماه دیر تر هم دو ماهه واسه خودش .

هفته پیش رفتم پیش یک روانشناس درست و حسابی . دکتر خودمون رو نمی گم ها . یکی دیگه ازم دو تا تست گرفت . یکی تست تی ای تی فروید و اون یکی هم تست ام ام پی آی بود . این هفته نتیجه تست رو داده بهم که دو برگه است به شرح زیر :

 1 – رفتار مادر و مشکلات ناشی از آن ،تردید و دو دلی در برخورد یا عدم برخورد با مادر در نتیجه عذاب وجدان ،سردرگمی ،بازگشت به ریشه های ادیبی باعث الگو سازی رفتار قالبی با جنس مخالف یعنی اطاعت و پیروی کامل یا برعکس { ربطی به مادر نداره!کلیۀ مذکران خاندان زاهد،مطیع جنس مخالف میباشند،بر عکس هم ندارد!(شیطون!"برعکس" رو خودت اضافه کردی؟میخواستی افه بذاری؟) }

 

 

2- تنهایی در دوران کودکی ،عدم درک ، ترس از یتیم شدن در دوران کودکی { تا حدودی درسته! وقتی ما اولین بار، تو رو توی آسایشگاه مفلوجین مغزی دیدیم،به خاطر رنگ پوستت کسی باهات بازی نمیکرد!ضمن اینکه اون موقع ها ملاقات،هفته ای یک بار بود و تو هر بار هنگام وداع میگفتی:اله هتتۀ تیته ناانین ان لتیم ایشم ...(اگه هفتۀ دیگه نیایین،من یتیم میشم!).و بدین شکل،ناخودآگاه،تمام هفته رو در بیم و هراس آمدن یا نیامدن ما به سر میبردی!.(غافل از اینکه ما همون اول ،بلیت های تماشا کردنت رو تا آخر سال پیش خرید کرده بودیم!!!)}

 

 

3- هراس و ترس ،عدم امنیت { هراس و ترس رو که گفتم،عدم امنیتش هم که خیلی تابلوست!آخه بچه!،کی با تو کار داره؟(بازم افه...؟) }

 

4- جاه طلبی مهار شده { داداش،اینارو واسه یکی بگو که نشناستتون!تمام جاه طلبی تو و اون روانشناست، در اینه که به جای نون لواش،سنگک بخورین(تازه اونم ماهی یه بار!) یا به جای سیگار بهمن دول موش،مگنا بکشین(تازه اونم سالی یه بار!)...قربونتون برم!همین نوشتن و خوندنی که بلدین،همش از صدقه سر جاه طلبی مهار نشدتونه!!! }

 

 

5- تلاش و عذلب وجدان به خاطر حس انتظار  و توقعات پدر{ نه!!!تو عذاب وجدان نداشته باش!پدر همیشه میگه:من سه تا بچۀ تحصیلکرده و با شخصیت تحویل اجتماع دادم،چه اهمیتی داره چهارمی چی از آب در بیاد،همین که بتونه اسمشو بنویسه،بسه!!!(برادر، واقعاً تا حالا با خودت فکر کردی چرا پدر هیچگاه تو را سرزنش نکرده است!!؟خب معلومه دیگه،پدر از تو انتظار سیگار فروش شدن را  هم نداشت،ولی تو با تلاش زیاد و عدم مهار جاه طلبیت،روزنامه و مجله میفروشی،اونم مجلاتی مثل بخارا و شهروند امروز!!!) }

 

 

6- احساس نفی در مورد فعالیت های نا تمام { نه دیگه!!!این مشکل تو نیست،روانشناست شیرین مغزه که فکر میکنه بقیۀ مردم از ناتمام ماندن فعالیت هاشون ،احساس مثبت بودن میکنند!! }

 

 

7- تمایل خفیف به خود کشی { ایضاً به مانند مورد فوق،تو همش 14 بار اقدام ناموفق به خودکشی داشتی!لابد اگه حداقل 7 بارش رو  موفق میشدی، روانشناست میگفت:هرازگاهی نسبت به خودکشی از خود تمایل نشان میدهد!!! }

 

 

8- واکنش سرکوب شده در رفتار با جنس مخالف (درگیری و نزاع ) عدم احساس روشن ،سردرگمی ،سرکوب به دلیل الگوهای ذهنی (رفتار محترمانه )

این یکی رو خداییش راست میگه بار ها شده که توی خیابون دلم می خواسته صورت پسره رو بزنم خورد و خاک شیر کنم تا دیگه این جوری زل نزنه به دوست دخترم . اما خوب یا طرف این قدر خز و خیل و گردن کلفت بوده که این حس رو سرکوب کردم یا اگرم نبوده  اصول مدرنیته و این که من یک چهره با فرهنگ و ادب هستم مانع شده .{ هان!!!ببین حالا خودت تنت میخاره!!!از کجا شروع کنم؟آخه چرا  اینقدر حافظه ات ضعیف شده؟یادت میاد تا حالا چند دفعه مثل سگ کتک خوردی و اومدی خونه و اینقدر گریه کردی تا من شاکی شدم و رفتم فک ملت رو اوردم پائین،تازه ،فقط 100834 بار به خاطر اینکه به مردم سلام نکرده بودی ،کتکت زده بودند! حالا از سرکوب حس و غیرت و...حرف میزنی؟بعدشم داداش،یکبار(از هزار بار) آقای دهباشی اشتباه کرد و موقعی که ازت روزنامه میخرید،  جواب سلامتو داد...،و از اون زمان تو دچار توهم فرهنگی و ادبی شدی ،تمام سابقۀ مطبوعاتی ات هم مربوط میشه به لگد کردن پای خانم مریم آموسا (یک خبرنگار محترم و موفق) در ایستگاه مترو!!! }

 

 

9 – احساس نه چندان مثبت در مورد محیط خانه ، خاطرات شناور از درگیری های فراوان { ای نمک خانوادۀ زاهد چشمتو بگیره،اصلاً تا حالا فکر کردی اگه ما ازت نگهداری نمیکردیم الان چه کاره بودی؟بدبخت! اگه ما نبودیم،یا  الان توی خیابونا و زیر پل ها میخوابیدی،یا (روم به دیوار،گلاب به روی همه!)، "رد بون" میشدی!!!(ردبون مخفف:روانشناس داف باز وبلاگ نویس!!!!)}

 

 

10- سعی برای حذف پدر در چشم انداز آینده { اول بگو کدوم پدر؟،اگه منظورت پدر واقعی خودته که هیچ،از اول حذف بود!چون فقط خدا میدونه که اون کی هست و کجاست!اما اگه منظورت از پدر،پدر ماهاست،باید یگم که زهی خیال باطل!

 سوال و (جواب):تا حالا از خودت پرسیدی که چرا از زیر 5 سالگیت، عکسی نداری!!؟(خب معلومه!برای اینکه ما تو رو از 5 سالگی اوردیمت و بزرگت کردیم!!!) }

11- ترس از انحراف سعی برای انضباط ذهنی ،سعی برای ادامه دادن یک راه و مسیر{دیگه بهت امیدوار شدم!!!نگران نباش!دوباره روانشناست شیرین زده!!!(ببینم،نکنه این روانشناست همونیه که یه زمانی توی لار عمران میخونده و بعد از 51 بار تغییر رشته،سر از روانشناسی در اورده!!!) }

 

در پایان این گزارش دکتر محترم لطف کرده و نوشته :

هیچ نوع مشکل خاص و آزار دهنده دیده نشد .

هیچ نوع اختلال شخصیت یا مشکلات عمده در محورهای سه گانه دیده نشد

هیچ عارضه خاصی دیده نشد .

{ ...واما،تفسیر نظرات فوق: لابد روانشناس عزیز، شما رو با خودش و اون دوست "پشم و سنگیش" مقایسه کرده و به نظرش اومده که تو  عارضۀ خاصی نداری،وگرنه هرکسی که یکبار از بغل تو رد شده باشه،نرمال نبودنت را تشخیص میده،میگی نه؟از خانم خبرنگاری که پاشو لگد کردی بپرس!!!}

آی ایها الناس من بدون هیچ گونه اختلال و یا عارضه در شخصیتم چنین چیز مزخرفی از آب در اومدم ببینین اگه اختلال داشتم دیگه چی می شدم . {مزخرفو خوب اومدی!آهان!قبلاً از همون خانوم خبرنگاره پرسیده بودی!ای شیطون!!!}

 

این جا نوشت : توی پست های قبلی چند تا از کارهام توی روزنامه و مجله رو گذاشتم اگه دوست داشتین بخونین و همون جام نظر بدین .{پدر خوشحال شد!ولی عزیز دلم،واقعاً اینا رو خودت در اوردی؟زنده باد!!! ایول ایول،داش مهیارو ایول!فقط یه سوال:این مطالب رو با قیچی از مجله در اوردی یا با تیغ؟بعدشم چرا اینارو روی کاغذ روغنی نچسبوندی تا آقا مهدی بهت 20 بده!!؟}

 

پی نوشت1:داداش تو بی خیال تست و روانشناسی وفرهنگ و مدرنیته و ..بشو،بهل و رها کن!!!اصلاً تو  و روانشناست  رو چه به این حرفها،به جای این کارا برین دوچرخه سواری کنین،میز هالتر بخرین(ایندفعه یادت نره که موقع خریدن" میز هالتر هفت کاره"،از فروشنده طرز استفادشم بپرسی،تا مثل روانشناس عزیزت،مجبور نشی براش روکش چین دار بدوزی و روش گلدون بذاری)،فیلم بروس لی ببینین،از روی کتابهای رزمی فن یاد بگیرین و روی هم اجرا کنین و یا...آهان،اصلاً برین خونۀ اون رفیق پوپولیستتون(همون پشم و سنگیه که با خوندن 4 تا کتابِ جنسی،خودشو کتابخون حرفه ای میدونه و فکر میکنه پروستات یعنی: دو یا چندتا  "مارسل پروست" !)،خلاصه برین خونۀ اون رفیقتون و با هم در مورد شعر و کتاب و موسیقی بحث کنید،منتها جو گیر نشید و حد خودتونو رعایت کنید،برای یادآوری:

آخرین شعری که شماها توی زندگیتون خوندین،"من یار مهربانم..."بوده،آخرین کتابی که در موردش بحث کردید،"خستگی جنسی" و آخرین موسیقی ای که گوش دادید،"چایی چایی"بوده...البته بعدش میتونید توی وبلاگتون کلاس  بذارید و بنویسید:ما در منزل شری در مورد کتابهای فهیمه رحیمی بحث کردیم،آهنگ های هنگامه رو گوش دادیم و شعرهای مریم حیدرزاده رو خوندیم!!!(دیگه من آخر کلاستونو گفتم!)

 

پی نوشت2:به جز ماهی،تمامی شخصیت های تحلیل فوق خیالی بوده و هر گونه شباهت "روانشناس داف باز وبلاگ نویس" با دلقک عزیز و "پوپولیست پشم و سنگ کار ِ پروستات دوست"(یا همون "شری") با شراگیم جان،اتفاقی میباشد!!!

 

                                             زیاده جسارت است
+ نوشته شده توسط شب گیر در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:39 |