تبليغاتX
شب گیر

بچه که بودم یک «سال» خیلی طول میکشید تا تموم بشه،                      اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه                                      یک ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال ،             کلی باید صبر میکردم تا عید می رسید و حتی تعطیلات عید واقعاً 15 روز بود! پانزده روزی که مثل حالا زود تموم نمیشد.

 

         تنها باری که گذشت زمان به چشمم نیومد،اون سالی بود که کلاس سوم ابتدائی بودم و سیزده بدر رفتیم باغ یکی از دوستان پدرم و اون روز کلی بهم خوش گذشت اما چشمتون روز بد نبینه،فرداش به جای مدرسه سر از بیمارستان در آوردم و به دلیل خوردن کاهوی نشسته حسابی مسموم شدم،دو روز هم بستری بودم و حسابی پشتم باد خورده بود و بعد از 16 روز استراحت،دیگه زورم می اومد برم مدرسه، لذا روز 16 فروردین از خواب بیدار شدم،از طبقۀ سوم اومدم دم در و بعد به جای اینکه برم مدرسه (که دقیقاً روبروی خونمون بود) یه طبقه رفتم پایین تر و توی زیرزمین ،(روی تخت نگهبان شب) تا ساعت 12 ظهر خوابیدم و بعد با شنیدن صدای بچه ها که تعطیل شده بودند،به شکل طبیعی برگشتم طبقۀ سوم و خسته و کوفته خودمو به مادرم نشون دادم و تازه با اصرار اون ، یکی دو ساعت دیگه  هم خوابیدم و این داستان همینطور تا آخر فروردین ادامه پیدا کرد(میبینید،از بچگی مستعد روزمرگی بودم!)،خلاصه در نهایت اول اردیبهشت با پیگیری مسولین مدرسه پرده از این راز برداشته شد و من اون روز ظهر که از زیرزمین به خونه برگشتم با استقبال گرم ، آتشین و دردناک پدر عزیز و ناظم محترم مدرسه(که همیشه یه ترکه دستش بود) روبرو شدم، ناظم محترم ،دفتر حضور و غیاب کلاسو آورده بود و هی میگفت: ببین! 15 روزه که نیومدی مدرسه،و حاضران هم همگی کله تکون میدادن و وای وای میکردند،بنده هم حیرتزده با خودم میگفتم:هنوز که یکماه نشده،چرا اینقدر شلوغش میکنند!!؟

 

   

بهر حال یک «سال» هیچوقت  زود تموم نمیشد،اصلاً شاید برای همین طولانی بودن «سال» بود که فکر میکردم همیشه برای انجام هر کاری فرصت هست و معمولاً زمان آغاز هر کاری رو شنبه میذاشتم! شنبه هایی که اینقدر زود می اومد و میرفت که فرصتی برای آغازی نبود!.بزرگتر که شدم،یواش یواش سالها کوتاه تر شدن و یه جایی دیگه تا چشم به هم میزدم سال تموم میشد و من میموندمو هزارتا کار نکرده و راه نرفته!شنبه ها هم که بماند!!! دیگه به جایی رسیده بودم که نیاز پیدا کرده بودم که سالها 20 ماهه بشن! تا بلاخره یه جایی خوندم که:«آدمهایی تو زندگی وقت کم میارن که برنامه ریزی رو بلد نیستند» خداییش خیلی بهم برخورد و از اون موقع سعی کردم بچۀ منظمی بشم (البته سعی کردم!)،اما این وضعیت کوتاه شدن «سال» ادامه پیدا کرد و من حیران که چرا ... ؟

 

 

  بلاخره به طور اتفاقی (شما بخوانید:پس از تحقیقات مستمر و تلاش وافر!!!) مقاله ای پیدا کردم که مضمون کلیش این بود: (وقتی شما دو سالتونه،یک «سال» نصف عمرتونه و وقتی سی ساله هستید،یک «سال» یک سی ام سنتونه، یعنی هر چی سن آدم بیشتر میشه،یک «سال» کسر کوچکتری از عمر آدم میشه) و این نظریه تا حدودی به نظرم منطقی اومد،اما در نهایت خوشحال میشم اگه کسی بتونه جواب منطقی تری بده.

 

بهر جهت ، مدتهاست که برای من هر ماه از 22 روز کار و 8 روز استراحت تشکیل شده(روال معمول کار پروژه) و 22 روز بکوب کار میکنم تا 8 روز زندگی کنم!مثل اون بچه ای که ازش پرسیدن چرا هر روز میری مدرسه،جواب داد: برای اینکه سه ماه تابستون رو راحت باشم!!! (اینــــــــــــــــه،آدمی که هدفشو گم کنه،اینجوری میشه).

 

                                                 زیاده جسارت است

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 10:48 |

          شبگیر عزیزم،سلام،چطوری

           دلم برایت خیلی تنگ شده،برای سادگیت،شور و هیجانت و نگرشت به زندگی،میدونی دوست من،18 سالگی سن عجیبیست،توی این سنی که تو داری هیچ چیز غیر قابل دسترس نیست،آدم 18 ساله با سری پرشور و انرژی نامحدود،با صداقت و شجاعت بینظیر به دنبال فتح دنیاست و برایش لغتی به نام « غیر ممکن » وجود ندارد،یادمه اولین باری که از قول ناپلئون جمله ای به این مضمون خواندی که:«غیر ممکن» یک لغت فرانسوی نیست،با خودت عهد کردی که ثابت کنی این لغت ایرانی هم نیست! میبینی چه آرزوها و باورهای قشنگ و در عین حال خامی داشتی؟ یادته اولین باری که سریال تلویزیونی رامون کاخال رو دیدی به تبعیت از اون جملۀ معروف ویکتور هوکو که گفته بود : «میخواهم یا شاتوبریان باشم یا هیچ» به خودت گفتی روزی یا رامون کاخال خواهی شد یا هیچ،خدا رحم کرد که میخواستی دانشمند بشی و من اینم، اگه میخواستی مهندس بشی من الان چه کاره بودم!!؟میدونم کجای کار اشتباه کردم،لعنت به این جملۀ معروف که:«برای رسیدن به یک آرزو باید صدها آرزو را قربانی کرد»،من برای رسیدن به یک آرزو،یک آرزوی ساده:(داشتن آرامش) هزاران آرزو را قربانی کردم و هر روز و هر لحظه بیقرارتر شدم و تنهاتر...

 

             عزیز دل 18 سالۀ من،دوران زندگی تو روزگار سختی بود،دوران جنگ و موشک باران،دورۀ گیر دادنهای عجیب و غریب کمیته و... توی اون دوره(سال 1365) بزرگترین گنج یه پسر 18 ساله،یه حلقه فیلم بتاماکس رقص مردگان مایکل جکسون بود(با هزارتا خط و خوط)،یه سری عکسهای( اولیویا نیوتون جان) و اگه خیلی خوشبخت بود میتونست یه فیلم سوپر هم داشته باشه که قطعاً صحنه های حساسش از بس که عقب و جلو شده بود،قابل دیدن نبود!.اما فکر نمی کنم آنقدر که تو اون موقع بدون داشتن اینترنت،ماهواره،موبایل و ... حال می کردی،من با داشتن همۀ اینها(به اضافۀ هزاران چیز دیگه) بتونم از زندگی لذت ببرم،به قول شاملو:«کام ما حاصل آن زمان آمد،که طمع بر گرفته ایم از کام»،فک کن!تو با کمترین امکانات میخواستی دنیا را فتح کنی و من با داشتن همه چیز شبگیر شدم،از من گله ای نداشته باش،وقتی میدیدی کسی حرفتو نمیفهمه،وقتی این همه بی عدالتی و رابطه بازی رو میدیدی،وقتی نزدیکترین کسی که دوستش داری بهت خیانت میکنه،وقتی نزدیکترین دوستت(که روش به اندازۀ یه دنیا حساب باز کردی) در اولین فرصتی که پیش میاد بهت نارو میزنه،چه میکردی؟یا وقتی با همۀ وجودت برای کسی مایه میذاری و همۀعشقی رو که داری صادقانه نثارش میکنی و در نهایت طرف حرف یه فالگیر و دعا نویس(که اصلاً تو رو نمیشناسه) رو به حرف تو ترجیح میده،چه واکنشی نشون میدادی؟وقتی میدیدی کسی که ادعای دوست داشتنتو داره،صداقتتو ،گذشتتو و محبتتو به حساب کم هوشی و بی شعوریت میذاره و با نقشه های کودکانه میخواد دورت بزنه ،چه میکردی؟من در برابر همۀ اینها فقط لبخند میزنم اما یادمه که تو میجنگیدی،ولی من خسته شدم،تو جوان بودی و پر انرژی اما من  39 ساله شده ام و حتی اگه توان جنگیدن رو هم داشته باشم دیگه حوصلۀ سر و کله زدن با مردم و این«جماعت خواب» رو ندارم،یعنی وقتی میدونی آب تو هاون کوبیدن فایده ای نداره، چرا آدم باید خودشو تو زحمت بندازه؟امیدوارم فکر نکنی که به راحتی به این نتیجه رسیده ام،اشتباه نکن،خیلی تلاش کردم و جنگیدم ولی نتیجه ای نگرفتم حتی مدتی به دامن دود و افیون پناه بردم بلکه منهم جزئی از این «جماعت خواب» بشم اما چه سود که افیون هم مدتی چاره گشا بود و بعد خودش معضلی شدو بدبختی ای،به شکلی که نهایتاً شبیه اون شخصیت میخوارۀ کتاب شازده کوچولو شده بودم که(می نوشید برای اینکه فراموش کند میخواره است!)

 

            دوست من ،واقعاً یادش به خیر که چه دنیای زیبایی داشتی،همۀ دغدغه هایت مختصر میشد به درس خواندن،دوست داشتن و دوستان خوب که هیچ کدامش به معنای امروزی نبود،درس خوندنت ماکزیمم یک ساعت در روز بود که وقتی دوساعت شد،شاگرد اول شدی!،و اما دوست داشتن:سال چهارم دبیرستان پسرانۀ هدف و ماجراهای بیاد ماندنی با بچه های دبیرستان دخترانۀ هدف(باهنر)، یادمه که اون موقع دست به نوشتنت از همۀ بچه های مدرسه بهتر بود و از شانس خوب تو(شانس خوب،از معدود چیزهایه که از تو برایم به یادگار مانده!) نامه مهمترین ابزار ارتباط برقرار کردن با دخترها بود،شده بودی میرزا بنویس مدرسه و زحمت نوشتن نامه های بچه ها به دوست دخترهاشون گردن تو بود، بماند که به خاطر خط بدی که داشتی مجبور بودی نامه های وحید رو پرسوز و گدازتر بنویسی تا اونهم با خط خوبش جبران مافات کنه و اگر چه که تمام نامه ها با جملاتی مثل «سلامی به طراوت گلهای بهاری و پاکی شبنم صبحگاهی»شروع میشد!!!

 

            اولین دوست دختری که از دبیرستان باهنر پیدا کردی،دختر همسایۀ روبرویتان راحله بود، دختری با قد 175 و چهره ای خندان و پدر و مادری که از لحاظ قد و قواره چیزی از غول سندباد کم نداشتند! نخستین باری که به راحله نامه دادی دوم آبان بود(در تقاطع خیابانهای جامی و شیخ هادی) و وقتی فردای اون روز نامه ای جلوی پات انداخت،اولش کلی حال کردی و قیافه ات وقتی دیدنی شد که فهمیدی نامۀ خودتو بهت پس داده!(آخه اون موقع مثل امروز من یاد نگرفته بودی که زمان مشکلات فقط باید خندید) بگذریم که دو روز بعدش یکی از دوستاش به اسم هایده که سخت دلباختۀ دوست تو بابک شده بود واسطۀ خیر شد تا شاید خودش هم به نوایی برسد و راحله رو وادار کرد که تلفن تو رو بگیره... آخر این رابطه چه سرنوشت تلخی داشت:قرارهای تو و راحله توی کوچه دهقان(بغل کلانتری مرکز) بود،کوچه ای که سالی یه ماشین ازش رد میشد و اون سال،درست همون وقتی که شما دو تا مشغول قدم زدن بودید،ماشینی که رد شد ماشین پدر و مادرش بود!!!(و اونجا بود که تو «غول سندباد» بودن پدر و مادرش را با تمام وجود احساس کردی!)،چند ماه بعد راحله برای همیشه از محلتون و زندگی تو رفت. اما جالبه که بدونی ده سال بعد،نزدیک رامسر خانوادۀ راحله رو با همون ماشین فیات نمرۀ 15815 تهران میم شون دیدم و با وجود خوشحالی بیش از حد،در تعجب بودم که چرا راحله خیلی بزرگ نشده و گذشت زمان تغییرش نداده!باز خدا رو شکر که اون دختره زود توضیح داد که رامونا خواهر کوچکتر راحله ست و راحله ازدواج کرده و دوتا هم بچه داره(خب برای همینه که میگن عشق کوره دیگه!!1)

          دوست دوست داشتنی من،یادت هست که اون موقع تو و دوستات راجع به دخترها چه جوری فکر میکردید؟همیشه میگفتید دختری که پاشو بذاره خونۀ پسر(حتی اگه هیچ کاری هم نکنه) دیگه به درد ازدواج نمی خوره!روزگار عجب بازی هایی داره،من الان اگه یه زن خراب پیدا کنم که مطمئن باشم توبه کرده و بهم خیانت نمیکنه،رو هوا می زنمش!!!

 

             و اما دوستانت،میشه یادی از دوستان کرد و اسمی از حسن عاشری نبرد؟دوست و همکلاسی عزیزی که برای هر شیطنتی پایه بود و بزرگترین شاهکارش انگشت کردن معلم ورزش دو متر و ده سانتی دبیرستان هدف ،(در حالی که قد خودش بزور به 160 میرسید) و ساده ترین تفریحش دادن نامه ای با شروع«سلامی به بزرگی اتوبوس دو طبقه» به مغرورترین دختر دبیرستان هدف بود!!!یادمه که اولین بار به خاطر کروات زدن با هم از کلاس اخراج شدید(اونم زمانی که پوشیدن شلوار لی جرم بود!) و با وجود حافظۀ خوبی که از تو ارث بردم یادم نیست که چند بار دیگه شما دوتا را از کلاس اخراج کردند! میدونی دوست من،با وجود اینکه اون وقتها فاصلۀ طبقاتی مردم مثل امروز زیاد نبود،وقتی حسن در تاریخ 26/10/65 شهید شد و تو سر خاکسپاریش فهمیدی پدرش همون مرد کوریه که توی میدون انقلاب سیگار میفروشه،خیلی جا خوردی و دلت سوخت،من هنوزم بعد از 21 سال مرگشو باور نکردم و گه گاهی خوابشو میبینم که برگشته و میگه: من شهید نشدم و در تمام این سالها اسیر بودم.بقیۀ بچه ها هم آدمهایی بودند که اگه تو شرایط امروزی بزرگ میشدند الان زندگیشون خیلی فرق میکرد،وقتی آدمی با اون شرایط و امکانات کم میتونه خودشو تا حد استادی دانشگاه برسونه،با امکانات امروزی حتماً جنیفر لوپز میشه!!! بیخود نیست که به نسل ما میگن «نسل سوخته»!!!...

 

            بهر حال دوست من، از دردودل کردن باهات کلی حال کردم آخه سالها بود که حرفامو به کسی نگفته بودم.در تمام این سالها خصوصیات و صفت های زیادی را که از تو به ارث برده بودم از دست دادم و به جایش چیزهایی را جایگزین کردم که حقیقتاً مال من و تو نبوده،از تو و در حقیقت از ذات خودم بسیار دور افتاده ام،مدتهاست که افیون را کنار گذاشتم اما از شبگیر بودن در نیامدم و اصلاً نمیدونم که مهرداد 18 ساله ای هستم که 21 سال بزرگتر شده ام یا تو شبگیری هستی که 21 سال کوچکتر شده ای! نه ام غم جان است و نه پروای نام،میزنم وائی به ظلمت،والسلام

 

       پی نوشت:

         

 

مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت        شب چرائی گفت و خواب از سر گرفت.

       مرغ،وائی کرد، پر بگشود و بست            راه شب نشناخت،در ظلمت نشست.

       من همان مرغم،به ظلمت باژگون         نغمه اش وای،آبخوردش جوی خون.

      دانه اش در دام تزویر فلک                  لانه بر گهوارۀ جنبان شک.

      لانه می جنبد وزاو ارکان مرغ،               ژیغ ژیغش می خراشد جان مرغ.

      ای خدا! گر شک نبودی در میان             کی چنین تاریک بود این خاکدان؟

      گر نه تن زندان تردید آمدی                شب پر از فانوس خورشید آمدی.

      من همان مرغم که وای آواز او          سوز مایوسان همه از ساز او

    او زشب در وای و شب دلشاد از اوست

                                          شب،خوش از مرغی که در فریاد از اوست،

     گاه بالی می زند در قعر آن                     گاه وائی می کشد از سوز جان.

    خود اگر شب سرخوش از وایش نبود       لاجرم این بند بر پایش نبود.

    وای اگر تابد به زندانبان ریش                   آفتاب عشقی از محبوس خویش!

     من همان مرغم،نه افزونم نه کم            قایقی سرگشته بر دریای غم:

     گر امیدم پیش راند یک نفس                    روح دریایم کشاند باز پس.

  گر امیدم وانهد با خویشتن                مدفن دریای بی پایان و ، من!                 

    ور به خود بازم نهد دریای پیر          گو بیا، امید ! و پارویی بگیر !                     

    خود نه از امید رستم، نی ز غم                  وین میان خوش دست و پایی می زنم

                              من همان مرغم که پر بگشود و بست

                              ره ز شب نشناخت ،در ظلمت نشست.

                              نه ش غم جان است و نه ش پروای نام

                                   می زند وائی به ظلمت ،والسلام .

     

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 5:40 |

     نمیدونم تا به حال توی پروژه کار کردین یا نه؟ اگه کار کرده باشین که هیچ، اما اگه کار نکردین برادرانه توصیه میکنم که گول نخورید و یه وقت درآمد میلیونیش وسوسه تون نکنه،به خصوص پروژه های نفتی!

     از بد حادثه بنده حدود یه سالی هست که در فازهای 10و9 پارس جنوبی (همون عسلویه) مشغول به کارم،

      این دو فاز همون پالایشگاه هایی هستند که تمام نشدن ساختشون در موعد مقرر باعث بروز مشکلات  زیادی برای مردم شد(قطع گاز در شمال و شمال غربی که یادتون هست؟)،کنار در ورودی این پالایشگاه ها یه تابلو زده به این ب         ز          ر         گ      ی!و روش نوشته فازهای نه و ده:تجلی اراده ملی،اولین پالایشگاه های تمام ایرانی!!!فک کن،وسط همین پالایشگاه تمام ایرانی یه دودکش بتنی 100 متری هست که توسط ایتالیایی ها ساخته شده و 2 متر اونورتر همین تابلوی(تجلی اراده ملی) یه تابلوی گنده دیگه هست که نشون میده یه شرکت کره ای کار طراحی این پالایشگاه تمام ایرانی را بر عهده داشته!! حالا چرا اینقدر تاکید بر ایرانی بودن میشه؟ فقط یه دلیل داره: بر خلاف پروژه های قبلی، این بار یه شرکت ایرانی ساخت را بر عهده گرفته است (و چون با زد و بند موفق به عقد قرارداد شده، قطعاً توانایی انجام کار به این بزرگی را ندارد )، حالا فقط خدا میدونه که این کار کی تموم میشه.

اما بحث اصلی من مربوط به آدمهایی میشه که توی پروژه ها کارمیکنند:به نظر من میشه اونا رو به چهار دسته تقسیم کرد

1-      یه مشت آدم خرفت که به زندگی تو پروژه عادت کرده اند،هیچ جای دیگه ای نمیتونند کار کنند و معمولاً از نظر تئوری ضعیفند و فقط کارهایی را بلدند که قبلاً نمونه اش را دیده باشند،هیچ ابتکاری از خودشون ندارند و چون اکثراً بالای 70-60 سالشونه،حرف حساب حالیشون نمیشه و فکر میکنند دانای کل هستند.

2-      یه عده آدم بی تجربه که سابقه کارشون بیش از یکی دو سال نیست و با پارتی بازی استخدام شده اند که تکلیفشون مشخصه.

3-      یه سری هم هستند که بی تجربه اند ولی سوادشون خوبه و بر مبنای شایستگی انتخاب شده اند.

4-      یه عده هم هستند که هم با سوادند و هم باتجربه و بار اصلی پروژه روی دوش اونهاست و معمولاً آدمهایی هستند که از بد حادثه اینجا به پناه آمده اند!!! این جماعت یا واقعاً عشق کارند ویا  اومدن که خودشونو غرق کار کنند.

نکته جالب توجه اینه که اکثر پست های کلیدی دست دو گروه 2و1 ست و همین ها هستند که با دادن اطلاعات غلط به وزرات نفت موجب تصمیمات اشتباه مدیران رده بالای وزراتخونه میشن و از طرفی بخش اعظم نیروی دو گروه بعدی صرف چونه زدن و قانع کردن دو گروه اول میشه، بهرحال اوضاع ایجوریه دیگه، یه وقتایی به خودم میگم:بسه دیگه مردک احمق، تا کی میخوای اینقدر حرص بخوری و با این ( جماعت خواب) سروکله بزنی،ول کن برو دنبال عشق و حال خودت،مگه تو چیت از اونایی که دارن توی خارج از کشور یا حتی تهران حال میکنند کمتره؟

اما در نهایت به این نتیجه میرسم که حالا تا آخر این پروژه باشم و بعدها یکی از افتخاراتم (اگه بشه اسمشو گذاشت افتخار) این باشه که منم سهمی تو ساختن این مملکت داشتم و دیگه دینی بابت به دنیا اومدن و بزرگ شدن توی این کشور به گردنم نیست و بعدش هم دیگه پامو ایران نمیذارم واصلاً شاید مثل احمدشاه قاجار بشم،آخه میگن احمدشاه در  سالهای آخر عمرش بدون استفاده از آیینه صورتشو اصلاح میکرد،یه روز پیشکارش ازش پرسید:قبله عالم، چرا از آیینه استفاده نمیکنید،احمد شاه جواب میده:اینقدر از قیافیه مادر ق ح ب هٌ ایرانی جماعت بدم اومده که حتی نمیخوام قیافه خودمو تو آیینه ببینم!!!

پ.ن.1- مسلماً در چهار گروهی که توضیح دادم همیشه استثناهایی وجود داره ...

پ.ن.2-من آدم سیاسی ای نیستم و فقط دلم میسوزه که توی مملکتی با این پتانسیل هیچ کس سرجاش نیست...

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 17:17 |