تبليغاتX
شب گیر

مات و مبهوت به اتاق برمی گردی و به داخل شِرّت پناه می بری و تا دو سه روز، به جز در مواقع ضروری، همان فضای محدود و قبر مانندت را ترک نمی کنی، چرا! فقط یک شب ناله های بهزاد، همان شهردار اتاق تو را وادار به ترک شِرّت می کند...

 

بهزاد خمار است و مشغول خماری کشیدن،اول با خودم فکر کردم که از یافتن تریاک در زندان عاجز است، اما با پرس و جویی مختصر، می فهمم که درد اصلی اش بی پولی است، وگرنه تنها آنچه در زندان یافت نمی شود، محدودیت است!

اندک پولی را که در جیب داشتم به او دادم، نمی دانم، شاید به خاطر آن بود که می دانستم چه می کشد، شاید هم با خودم فکر کردم که خداوند را بابت این کار خیر نمک گیر می کنم و شاید هم هردو...

 اما در هر حال میدانستم که افیون، چاره گشای من نیست و تنها و تنها آنچه مرا تسکین می دهد، زجر کشیدن است، در این مدت آنقدر تیک لمس حلقه، تکرار شده است که انگشت انگشتری ام  را زخم کرده ام...

 

سه روز بعد، چهارشنبه است، از قبر موقتت بیرون می خزی و تصمیم می گیری که شانست را مجددن آزمایش کنی، حتی با خودت می گویی که نکند شماره را اشتباهی گرفته ای و یا نکند که او در جایی بوده که مجبور به آن لحن شده و هزاران "نکندِ" امید بخش دیگر...

 

بعد از مدتها،  نمازی می خوانم و دوباره شانسم را امتحان میکنم...

 

صحبت مجدد، اندکی دلگرمت می کند، اما شکل حرف زدن او باز هم طبیعی به نظر نمی رسد، این غیر طبیعی بودن، باعث بروز دلواپسی ای می شود، هنوز با خودت امیدواری که اینجا آخر خط نباشد، هنوز هم با بقیه ی هم اتاقی هایت گرم نگرفته ای و از داخل شدن به جمع آنها شدیدن  پرهیز می کنی، سه روز دیگر هم به این طریق طی میشود و تو فقط خودت را غرق افکار مختلف، و عمدتن منفی می کنی، گیرم که شب آخر باز هم ناله های بهزاد، گه گاهی تو را از لاک خودت بیرون می آورد...

 صبح اول وقت، وکیل بند نامت را صدا می زند و تو را به قسمت مددکاریِ اندرزگاه می فرستد، در مددکاری، دو نامه ی نسبتن وزین را در اختیارت قرار می دهند، دفتر مراسلات را امضاء می کنی و به اتاقت بر می گردی...

 

نامه ها را باز کردم، دو برگه ی دادخواست، در هر دو خواهان، بانوی امید من بود...

یکی جهت دریافت مهریه و دیگری تقاضای طلاق، تاریخ هر دو دادخواست، یک هفته قبل از ورودم به زندان بود...

دنیا روی سرم هوار شد...

در اندک مدتی، تمام بند از حال تو خبردار شدند و تعدادی از هم بندی هایت،به دورت حلقه زدند، اکثرن هم بچه های "اشی مشی"، هر کس به نوعی  ابراز هم دردی می کرد، اما  آنقدر اوضاع ات بهم ریخته بود که هیچ کدام از آن همدردی ها ،کوچکترین تاثیری بر تو  نمی گذاشت، دائم با خودت فکر میکردی که شاید تنها اندکی سیانور، چاره گشا باشد...

 

 

صدای ناله های بهزاد و سنگینی حلقه و سوزش انگشتم، بیش از همیشه آزارم می دهد و مرا از فکر بیرون می آورد...

یرای رهایی از هر دو، حلقه ام را در آوردم و وارد شِرّ بهزاد شدم، حلقه را کف دستش گذاشتم و گفتم: بیا داداش،این حلقه، بیرون یه تومنی می ارزه، بپا سرت رو کلاه نذارن، بفروشش و باهاش جنست رو بخر...

 

بدون توجه به ابراز احساسات و تشکر بی حد و حصر بهزاد، به سر جای خودم برگشتم، انگار اولین بار بود که آدمهای دور و بر خودم را می دیدم، نفسی کشیدم و تصمیم گرفتم که در اولین فرصت، در این آخر خط، زندگی ام را پایان دهم، غافل از این که بقول زنده یاد عمران صلاحی: آخر خط که می رسیم، خطو درازش میکنن!!!...

 

 

 پی نوشت: قصد من از نوشتن این خاطرات، جلب ترحم کسی یا مظلوم نمایی نیست، چه که به هیچکدام از این دو رفتار اعتقاد ندارم، ضمن این که همیشه با خودم فکر کرده ام که گذشته، گذشته است و تنها تجربه های آن ممکن است در مقاطعی از زندگی، به کار آید...

قصد اصلی من این است که با نوشتن این خاطرات، به شما نشان بدهم که آدم های اون طرف دیوار، آدمهای خطرناک و عجیب و غریبی نیستند، خیلی ها هستند که فقط به خاطر یک اشتباه، حتی یک اشتباه کوچک، به زندان میروند...

 اشتباهی که بسیاری ممکن است هزاران بار در روز انجام دهند و مشکلی هم برایشان پیش نیاید...

آنچه تا به حال نوشتم فقط مقدمه ای بود برای آنکه محیطی را شرح دهم که ممکن است به علت ناشناخته بودن، کنجکاوی هر کسی را برانگیزد...

 

 پی نوشت مهم :

نمی دانم تا به حال لذت داشتن برادر را داشته اید یا نه . من اما احساس خوشبختی و  غرور می کنم از این که برادری مثل مهیار دارم . مهیار پسری با وسعت درک غیر قابل تصور و انسانی فهمیده و موفق .  

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 19:13 |

زیر پنجره هم یک تلویزیون روی میز چوبی کوتاهی قرار دارد...

بر خلاف قرنطینه، تخت خواب ها هیچکدام تشک ندارند و با  چند پتو پوشانده شده اند، کف تخت طبقه ی اول، همان کف اتاق است و تا زیر طبقه ی بعدی، نزدیک به یک متر فاصله دارد،از کف تا سقف  طبقه ی دوم، به زحمت به نیم متر می رسد و از کف طبقه ی سوم تا سقف هم بیش از یک متر است... و همه ی اینها یعنی این که ساکنین طبقه ی اول و سوم به راحتی می توانند داخل فضای تخت شان بنشینند، گیرم که با توجه به نبودن هیچ گونه نردبان یا پله ای، ساکنان طبقه ی سوم باید از آمادگی بدنی نسبتن خوبی برخوردار باشند!

بین بالا و پایین هر تخت هم، یک تکه ملحفه، نقش پرده را بازی میکند و وقتی وارد هر تخت می شوی، می توانی با کشیدن پرده ای مشابه، فضای تخت را کاملن از فضای اتاق جدا کنی، این فضا تفاوتی با یک تابوت ندارد و این را در تخت طبقه ی دوم کاملن احساس می کنی...

بعدها می فهمی که هر زندانیِ کم سابقه یا بی سابقه، در بدو ورود به اتاق باید چند وقتی را در طبقه ی دوم سپری کند و سپس در صورت خالی شدن یک تخت، به طبقه ی سوم ارتقا پیدا می کند! اما در هر حال طبقه ی اول، مخصوص قدیمی ها یا سابقه مندهاست و رئیس اتاق و جانشین اش  هم نزدیک ترین تخت ها را به تلویزیون دارند، این قاعده در تمام اتاق های بندهای مختلف رعایت می شود و هر گاه وارد اتاقی شوی، برای پیدا کردن رئیس اتاق کافی است بلافاصله سراغ دو تخت پایینِ چپ و راستِ ته  اتاق بروی...

محمود تو را به هم اتاقی های جدیدت معرفی می کند و تختی را در طبقه ی دوم کذایی به تو می دهد...

هم اتاقی هایت همگی به جز یک نفر، از تخت هایشان بیرون می آیند و کمی در مورد اتهام، شهر و کارِ تو پرس و جو  می کنند و بدون این که تو سوالی کنی، همین اطلاعاتِ مربوط به خودشان را در اختیار تو می گذارند، کسی در این میان برای همه از فلاسکی چای می ریزد، و چای تو را نیز با یک عسل بیست و پنج گرمی مزیّن کرده و خودش را رضا معرفی می کند، به جرم "عجز از پرداخت مهریه" در زندان است...، محمود با غرغر کردنی آشکار و با لحنی تحقیرآمیز، سخنان رضا را قطع می کند و می گوید در زندان به این دسته از زندانیان، عنوان زندانی های "اشی مشی" داده اند... و سپس خیلی کوتاه و مختصر توضیح می دهد که: هزینه ی اتاق، هفته ای هزار تومان است و یک نفر، همان نفری که از تختش بیرون نیامده، شهردار اتاق است و روزی دو نوبت، صبح و بعدازظهر، کف اتاق را جارو می کند و چهار نوبت هم چای  فلاسک ها را تازه می کند...

نوبت تلفن اتاق هم چهارشنبه ها، بین ساعت دو تا سه است و هر کس ده دقیقه حق صحبت کردن دارد و اگر نخواهی از نوبتت استفاده کنی، می توانی حقت را به ششصد تومان بفروشی، "خلاف زندان هم جرمش دوبله ست!

در نهایت هم با لحنی شوخی و جدی می افزاید: زیاد غصه نخور مهندس! مگه وقتی از دروازه ی آخری وارد می شدی، یه تابلو رو ندیدی که روش نوشته بود؛ این جا آخر خطه!...

 

مطمئنن در اون لحظه محمود غافل از این بود که تو با خودت قرار گذاشته ای که با رسیدن به آخر خط،به زندگیت هم پایان دهی...

بعد هم در پی ترتیب دادن تماس تلفنی برای تو، از اتاق بیرون می رود...

 

یکی از زندانی ها با یک ضبط صوت فکسنی آهنگی از هایده می گذارد با مضمون: خدایا! خدایا!خدایا توی دنیای بزرگت پوسید این دل،می خواستیم، می خواستیم مثل این روز رو نبینیم،که دید این دل... هر چی باید همه درد بکشند... کشید این دل...

به یکباره هجوم چندباره ی دلتنگی آغاز می شود و تیک لمس حلقه به سراغم می آید، در به درِ  جایی برای گریستن می شوم، انگاری که یکی از مددجوها دستم را می خواند و بدون اینکه من حرفی بزنم، می گوید: می تونی بروی توی شِرّت، باز هم هاج و واج می شوم... توضیح می دهد که همان محوطه ی تابوت مانند تخت، شِر نام دارد و تنها جایی است که از دیدگاه دیگر مددجویان،  حریم خصوصی تو محسوب می شود و کسی با مرد بودن یا نبودنت کاری ندارد و حتی می توانی داخلش را به میل خودت با لامپی کوچک، عکس عزیزی و یا حتی با نوشته ای تزئین کنی...

برای اثبات حرفش، شِرّ خودش را نشان می دهد که بر در و دیوارش، عکس پسربچه ای و چند عکس کوچک از هنرپیشه های معروف (و طبعن خانم!) به چشم می خورد. درست به مانند تزئینات اتاق ماشین های سنگین و یا تاکسی ها که صاحبانشان اکثر زمان زندگی شان را در آن می گذرانند...

 

وارد شِرّ خودت می شوی، سیگاری می گیرانی و به فکر فرو می روی که در تماس قریب الوقوع با تنها امیدت، چه بگویی؟، وقتی که او به بیگناهی تو صحه می گذارد و تو را باعث افتخار و سربلندی می داند، چه باید بگویی و چگونه با فروتنی او را دلداری بدهی که زیاد خودش را بابت بدبختی تو، سرزنش نکند...

 

محمود صدایم می کند؛ با خوشحالی به سمت انتهای راهرو می دوم و تازه بعد از وارد شدن به یک دکه ی کوچک چوبی، می فهمم که باید از قبل کارت تلفن هم می خریده ام! خوشبختانه محمود به دادم می رسد و با کارت تلفنی، کارم را راه می اندازد، اینقدر هول هستم که نگاه پر از شک و تردیدش را درک نمی کنم...

 

با دستانی لرزان و با شوقی غیر قابل وصف، شماره ی او را می گیرم و منتظر می مانم و به محض این که گوشی را بر می دارد، مجال "بفرمائید" گفتن نمی دهم...

- سلام

- سلام

چقدر شنیدن این صدا و لحن سلام کردن، خوشحالم می کند...

اما به محض این که صدایم را می شناسد، لحن مهربانش عوض میشود و به شکلی غریب، حتی غریب تر از یک غریبه، مرا مورد عتاب قرار می دهد...

- به چه حقی به من زنگ می زنی، خیانت کار، کثافت... اصلن چطور جرات می کنی به من زنگ بزنی؟ با چه رویی...

- چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ مگه من چه گناهی کردم؟ من به کی خیانت کردم؟ من که حرفی نزده ام

- توِ کثافت، شش ماه پیش، از نبودن من سوءاستفاده کردی و  یکی از دوست دخترهای سابقت رو اُوردی خونه و ....

- من!!؟ به خدا نه! من هیچ وقت به تو خیانت نکرده ام! من توی این یکسال زندگی مشترک، حتی به کسی نگاه هم نکرده ام...

 

آنقدر بر خیانت تو، خیانتی که هرگز مرتکب نشده ای، پافشاری می کند، آنقدر تو را در هیاهوی این اتهام غرق می کند که از اتهام اصلی ات غافل می شوی، حتی آنقدر گیج می شوی که شروع یک بازی را تشخیص نمی دهی...

     

           

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 19:16 |

بعد از خروج از قرنطینه، سوار مینی بوس کرم رنگی می شوم که چند مددجوی دیگر نیز قبل از من تعدادی از صندلی ها را اشغال کرده اند، اما همگی بر خلاف من، لباس زندان، یا به اصطلاح " لباس دولتی" به تن دارند، بعدها می فهمم که این مددجویان از ملاقات با خانواده و یا قاضی زندان باز می گشته اند. در زندان "لباس دولتی"، پیراهن و شلواری است معمولن با زمینه ی طوسی پررنگ، که با خط های نازک مشکی به صورت راه راه درآمده است و پر از آرم سیاه و سفیدِ سازمان زندان ها است،

 آرمی که ترازویش بیش از بقیه ی آن به چشم می آید، بقیه ی آرم هم تو را یاد دانشگاه آزاد می اندازد، شاید منظورشان  این است که زندان، دانشگاهی است که عدل بر آن حکم فرماست!

مینی بوس به سمت شمال محوطه حرکت می کند و پس از طی پنجاه-شصت متر به دروازه ای می رسد که محوطه ی اداری را از محوطه ی محکومین جدا می کند...

از دروازه که رد می شوی،جاده ای با سربالایی نسبتن تندی،رو به شمال در جلوی رویت قرار می گیرد که سرسبزی اش تو را به یاد جاده ی چالوس می اندازد.

سمت چپ  و در ارتفاعی بالاتر از سطح جاده،پر از ساختمان های مختلف است که بعدها می فهمی آنها، بهداری کل، اندرزگاه های مختلف، آشپزخانه، نانوایی، قنادی، انبارکل و غیره هستند، البته بعدها در زندان خیلی چیزها را می فهمی، زندان مکان فهمیدن است، اصلن وظیفه ی زندان فهماندن به تو است و اگر خدایی نکرده مددجویی نفهمیده زندان را ترک کند، به زودی برای فهمانده شدن باز خواهد گشت!

 

سمت راست جاده پر از دار و درخت و گل و گیاه ست که در سراشیبی ای تند و دره مانند قرار گرفته اند، سراشیبی ای که به دیوار شرقی زندان اوین منتهی می شود که گه گاه از میان درختان به چشم می آید...

 

 این دیوار همان دیواری است که تو، در آن هنگام که آزاد بودی،وقتی از میدان درکه به سمت پایین سرازیر می شدی، از کنارش می گذشتی و کمتر به این فکر می کردی که آن سوی دیوار چه خبر است، یا حتی اگر هم فکر می کردی، با تصوری مبهم و ترس آلود، ذره ای آرزوی آن سوی دیوار بودن در ذهنت رسوخ نمی کرد، اما وقتی این سوی دیواری و در طی مسیر به سمت عمق زندان، می دانی که بیرون چه خبر است و تمام ذره ذره ی وجودت می شود آرزوی آن سوی دیوار بودن...

 

با این آرزو، ناگهان به یاد تنها امیدم در بیرون زندان می افتم و بی اختیار، انگشت شست دست چپم،حلقه ای که در انگشتِ انگشتری ام است را لمس می کند و شروع می کنم به بازی کردن با حلقه ی ازدواجم، بازی ای که تبدیل به یک تیک عصبی می شود و این تیک، فقط دلتنگی بیشتری در من ایجاد می کند و بغض گلویم را می فشارد...

 

جاده ی اصلی، در قسمت پایانی با یک پیچ صدوهشتاد درجه،با عبور از کنار دیوار سفید وبلندی،سربالایی تندتری را به سمت جنوب برمی گردد و پس از رسیدن به یک زمین مسطحِ پر از گل و گیاه، با دو پیچ پیاپی نود درجه، دوباره به سمت شمال بازمی گردد و به دروازه ی ورودی همان دیوار بلند می رسد. قبل از آن که از دروازه بگذری، با خودت فکر می کنی که در زمان آزادی؛ باز گشتن از این مسیر طولانی طی شده،چقدر طول می کشد.

 

از این دروازه که میگذری، ناگهان یک محوطه ی بزرگ را مشاهده می کنی که در سمت چپ ات یک زمین فوتبال آسفالتی قرار دارد که با فنس از بقیه ی محوطه جدا شده است، بالاتر از آن باغچه ای پر از گل و گیاه و بعد از آن نیز استخری بزرگ با آب زلال، در روبرو یک ساختمان سه طبقه و در سمت راست ات هم دو ساختمان سه طبقه ی دیگر ، هر سه ساختمان به نحو چشمگیری در عرض گسترده شده اند و نمای همگی سیمان سفید است.

دورتادور این محوطه را نیز دیوارهای بلند سفید احاطه کرده است که آنرا از بقیه ی زندان جدا می کند... به ناگاه نگرانی تازه ای به جانت می ریزد، نگرانی خلاصی از این زندان در زندان... و چقدر تو در آن لحظه غافلی از اینکه: دیوار زندان را محدود می کند،اما محدودتر نمی کند.

 

سرباز همراهت تو را با بالا رفتن از پنج شش پله، وارد همان ساختمان اول سمت راست می کند که بالای آن تابلوی اندرزگاه هفت خورده است، داخل ساختمان که می شوی،سمت راست ات،پیشخوانی و میزی و صندلی ای.. زیرهشت...

 افسر نگهبان کارت عکست را از سرباز تحویل می گیرد و با دیدن عنوان مدرک تحصیلی و اتهامت، سری از تاسف تکان می دهد و با آیفون کسی را می خواند، لختی بعد سروکله ی مردی با یک شلوار کردی سرمه ای و یک تی شرت آبی پیدا می شود که روی تی شرت اش یک لباس دولتی پوشیده اما دکمه هایش را نبسته است، در نگاه اول به نظرت خیلی مسن می اید اما بعدها می فهمی که تقریبن هم سن و سال خودت است و در لحظه ی ورود، منگی تو،قدرت تشخیص ات را مخل کرده است...

افسر نگهبان تو را تحویل او می دهد و می گوید: محمود، آقای مهندس رو ببر به بند خودتون...

در یک لحظه از هر چه درس و تحصیل است بیزار می شوی و پشیمان از آن همه وقتی که بابت مهندس شدن تلف کرده ای...

 

در زندان و مابین زندانیان، به طور معمول هر کس لقبی پیدا می کند، لقبی که گاهی به شغلت مربوط می شود و گاهی به نَسَبَت و گاهی هم به اتهامت و الخ... اما این لقب هر چه باشد تا ابد با تو در زندان می ماند؛ یعنی  اگر در مقطعی از زندگیت وارد زندان شوی  و خدایی ناکرده، نفهم از آنجا خارج شوی، در بازگشت مجدد،همه تو را با همان لقب اول می شناسند!

این را هم بعدها خواهی فهمید!...

 

اندرزگاه محل اقامت دائم زندانیان است.هر اندرزگاه از یک یا چند بند تشکیل شده است و هر بند معمولن به گروهی خاصی از زندانی ها اختصاص دارد؛ مثلن یک بند مخصوص قتلی هاست(قاتلین) و دیگری به زندانی های سیاسی تعلق دارد،یکی مربوط به زندانیان مالی سبک است و دیگری مالی سنگین... اما این تقسیم بندی کلی است و گه گاه به تشخیص مسئولین زندان،می توانی یک متهم مالی را در بند سیاسیون بیابی و سیاست بازی را در بند مالی، نمیدانم،شاید به این روش زندانی های مالی را تحقیر می کنند!شاید!!!

 

...همراه محمود به راه می افتم ،به راه پله ای می رسیم و او جلوتر از من از پله ها بالا می رود و در همان حال، بدون توجه به من، سرش به خواندن کاغذی و شمردن اسامی درج شده در آن گرم است،در پاگرد اول به ناگاه از من می پرسد:

- متاهلی؟

- سرم را به نشانه ی تایید تکان میدهم،

- ملاقات مخصوص می خواهی؟

  فکر می کنم چهره ی هاج و واج من نشان میدهدکه از  این "ملاقات مخصوص" هیچ نمی دانم،زیرا محمود بدون اینکه من حرفی زده باشم، در توضیحش اضافه می کند: "ملاقات مخصوص" همان ملاقات شرعیه؛ همسرت میتونه هر دوهفته یکبار بیاد و سه چهار ساعت داخل یک اتاق در بسته، پیش هم باشید...

یادآوری تنها امیدم در بیرون،تیک "بازی با حلقه" را فعال می کند، اما این بار بغضم می شکند و اشک هایم سرازیر می شود... به جای من،محمود خجالت می کشد و نهیب می رود که: خجالت بکش! تو مثلن مهندسی خیر سرت!

یادآوری این عنوان و تحقیر چند دقیقه قبل مربوط به آن، فقط شدت گریستنم را افزون می کند و این بار، محمود با گفتن: زندان مال مرد است... مرا بر سر غیرت مردانگی می آورد...

 

به سختی جلوی گریستنم را می گیرم و با صدایی گرفته از محمود در مورد تماس با خارج زندان سوال می کنم،او به من قول می دهد که اگر "مرد" خوبی باشم و گریه نکنم، تا اندک ساعاتی بعد، ترتیب یک تماس چند دقیقه ای را می دهد... از پله ها بالا می رویم و به پاگرد اصلی طبقه ی دوم می رسیم،در چپ و راست این پاگرد،دو در نرده ای فلزی قرار دارد که هر کدام به راهرویی طولانی،اما با عرضِ کم باز میشود؛ هر راهرو یک بند است...

 

وارد بند که می شوی راهرویی در جلوی رویت قرار می گیرد به طول تقریبی پنجاه متر و عرضِ کمتر از سه متر، و بازهم تعدادی اتاق در چپ و راست، سمت راست یک اتاق کوچک است و بعد از آن اتاق بزرگ فرش شده ای که به نظر نمازخانه می آید.

سمت چپ هم، اول یک فروشگاه کوچک است که یخچال ویترینی آن پر از ماست و شیر و... است.بعد از فروشگاه، دو اتاق با دو در،  در کنار هم قرار دارد که هرکدام  تعدادی سرویس بهداشتی را در خود جای داده اند، یکی حمام ها و دیگری توالت ها، صدای فن هواکش این دو مجموعه آن چنان زیاد است که چند روز طول می کشد تا به آن عادت کنی.

بعد از سرویس ها، یک میز تحریر کوچک قرار دارد که از پهنا به دیوار چسبیده شده و یک صندلی،  آیفونی در بالای آن نیز به دیوار نصب شده است.

 

مردی با چهره ای نسبتن بشاش روی صندلی نشسته است و محمود او را اینچنین معرفی می کند:آقا فرشاد، وکیل بند...

با خودت فکر می کنی که وکیل بند،احتمالن وکیلی است که وظیفه اش رسیدگی به وضعیت حقوقی پرونده هاست و به همین خاطر، از شلوار دولتی ای که به پا دارد تعجب می کنی، اما بعدها می فهمی که وکیل بند، در حقیقت مددجویی است که به عنوان مجرم، مشغول سپری کردن دوران محکومیت قطعی اش است و علاوه بر ریاست بند، رابط بین زندانی ها و مسئولین اندرزگاه نیز محسوب میشود.وکیل بند توسط خود مددجویان حاضر در بند و در انتخاباتی  با حضور رئیس اندرزگاه انتخاب می شود، انتخاباتی کاملن آزاد و بدون نظارت استصوابی، آزادی واقعی در زندان یافت می شود! و شاید به همین خاطر است که آزادی طلبان در نهایت سر از زندان در می آورند!

وکیل بند پس از پرس و جویی مختصر،تو را به اتاقی می دهد که از قضا محمود رئیس آن است، پس از عبور از کنار میز وکیل بند،باید کفش هایت را در بیاوری، چون کف راهرو با فرش و موکت پوشانده شده است، قبل از رسیدن به اتاقت، چندتا مددجو توجهت را جلب می کنند که دو به دو، مشغول گفتگو و قدم زدن در طول راهرو هستند و آن چنان تند راه می روند که گویی از کوتاهی مسیر ناآگاهند، اما در پایان مسیر بدون توجه به اطراف، اتوماتیک وار،درست مثل روبات دور می زنند و به بحث شان ادامه می دهند.

اتاق تو، اتاقی ست مستطیلی شکل در ابعاد شش در چهار، از در که وارد اتاق می شوی، در دو طرف اتاق، سه تخت خواب سه طبقه به صورت پیاپی و چسبیده به دیوار چیده شده است،روبرویت هم پنجره ای بزرگ است که حفاظی فلزی و کرکره مانند از بیرون آن را پوشانده...

اگر شعر کیفر شاملو را خوانده باشی که می گوید:

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

محال است حتی در همان لحظات پراسترس هم شاملو را بابت این همه هنرمندی در توصیف شاعرانه، تحسین نکنی، شاید کمتر شعری را بتوان بدین شکل از نزدیک لمس کرد...

 

در اينجا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره
چندين مرد در زنجير...

 

از اين زنجيريان، يک تن، زناش را در تب ِ تاريک ِ بهتاني به ضربِ
دشنهئي کشته است.

از اين مردان، يکي، در ظهر ِ تابستان ِ سوزان، نان ِ فرزندان ِ خود را، بر
سر ِ برزن، به خون ِ نانفروش ِ سخت دندانگرد آغشتهست.

 

از اينان، چند کس در خلوت ِ يک روز ِ بارانريز بر راه ِ رباخواري
نشستهاند
کساني در سکوت ِ کوچه از ديوار ِ کوتاهي به روي ِ بام جَستهاند
کساني نيمشب، در گورهاي ِ تازه، دندان ِ طلاي ِ مردهگان را
ميشکستهاند.

 

من اما هيچکس را در شبي تاريک و توفاني

 

 

نکشتهام

 

من اما راه بر مرد ِ رباخواري

 

 

نبستهام

 

من اما نيمههاي ِ شب

 

 

زبامي بر سر ِ بامي نجستهام.

 

 

در اينجا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر حجره
چندين مرد در زنجير...

 

در اين زنجيريان هستند مرداني که مُردار ِ زنان را دوست ميدارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني که در روياي ِشان هر شب زني در
وحشت ِ مرگ از جگر برميکشد فرياد.

 

من اما، در زنان چيزي نمييابم ــ گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان،
خاموش ــ
من اما، در دل ِ کهسار ِ روياهاي ِ خود، جز انعکاس ِ سرد ِ آهنگ ِ صبور ِ
اين علفهاي ِ بياباني که ميرويند و ميپوسند و ميخشکند و
ميريزند، با چيزي ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي، همچو يادي دور و لغزان،
ميگذشتم از تراز ِ خاک ِ سرد ِ پست...

 

جُرم اين است!
جُرم اين است !

                          ۱۳۳۶-زندان موقت

 

+ نوشته شده توسط شب گیر در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 14:57 |

زندان مال مرد است، زندان آدم را مرد می کند! آیا تا به حال این جملات را شنیده اید؟...

چندین سال پیش ،نه به خاطر مرد شدن ،بلکه بابت مرتکب شدن اشتباهی ،در یک روز بهاری-تابستانی وارد زندان اوین شدم ، این طور وقت ها نوع اشتباه فرقی نمی کند، این اشتباه می تواند یک تصادف ، اختلاف مالی ،وارد شدن به یک گروه و یا دسته سیاسی و یا حتی یک ازدواج ناموفق باشد ،نمی خواهم  در مورد اشتباهم صحبت کنم ،حداقل الان نمی خواهم .

در آن زمان ،راه دسترسیِ معمول به زندان اوین،باند جنوبی اتوبان چمران بود و یک جاده فرعی که در سمت راست از کنار هتل آزادی می گذشت و به سه راهی  حقیر می رسید،وقتی به این سه راهی می رسیدی؛با پیچیدن به سمت چپ،در سرازیری تندی قرار می گرفتی که به درب زندان ختم می شد . در آغاز سرازیری زندان پیدا بود .بچه ها اسم این سرازیری را "سرازیری توبه" گذاشته بودند . می دانید چرا ؟

برای این که تا قبل از رسیدن به این سرازیری و دیدن زندان اوین اندکی امید به آزادی داری، با خودت فکر می کنی که هر آن ممکن است قاضی و یا بازپرسی که دستور بازداشتت را داده پشیمان شود و به طریقی به مامورین همراهت خبر دهد که تو را آزاد کنند. اما وقتی که سرازیر شدی دیگر همه چیز تمام است حتی اگر بزرگترین مبارز  عالم و یا قدرترین خلافکار دنیا هم که باشی پشیمان می شوی، پشیمان از کارهایی که انجام داده و یا نداده ای! اما مثل همه موقعیت های مشابه زندگی، پشیمانی سودی ندارد .

 

وارد زندان که شدی؛ بر خلاف تصورت ،با محوطه ای سر سبز رو به رو می شوی که پر از ساختمان های یک یا چند طبقه است . اطراف تمام  ساختمان پر از باغچه است و تمام باغچه ها پر از چمن و درخت و گل .

بله در زندان گل هم فراوان است . آب زلالِ قنات زندان ،با شدتی زیاد از جوهای رو باز می گذرد و صدای جریان وحشی اش در تمام محوطه طنین انداز است .ولی آن موقع، چنان مضطربی که آنچه در خاطرت می ماند فقط رنگ قرمز  آجرهایی است که به اتفاق هم ساختمان های زندان را تشکیل داده اند،نمای تمام ساختمانها آجر قرمز است...

بعد ها می فهمی که این محوطه تقریباً اداری است و  زندانیان حق تردد آزاد را در آنجا ندارند...

 

وارد زندان که می شوی؛ اگر متهم عادی باشی مستقیم به سالنی می روی تا به اصطلاح "کارت و عکس " شوی و اگر هم سیاسی باشی و بازجویی نشده باشی ،پس از بازجویی مختصر (مختصر ،مثل خیلی از چیزهای دیگر زندان ،نسبی است) باز هم باید مرحله ی "کارت و عکس شدن" را  از سر بگذرانی . مرحله ی"کارت و عکس" در حقیقت مرحله ای است که هویت جدید تو را ثبت می کند؛در زندان هویت تو،همان اتهام و یا جرمت است .

 برای "کارت وعکس" شدن، ابتدا  کارتِ سفیدی را جلویت می گذارند در قطعِ  سی در بیست؛ که بالای آن مشخصاتت ثبت می شود و در قسمت پایین آن پنج خانه وجود دارد در اندازه های شش در چهار ،که پذیرای اثر انگشتان دست راست ات است؛

پشت کارت هم به همین وضعیت، اثر انگشتان دست چپ ات را ثبت می کند.

نمیدانم ؛ لابد اطمینان دارند که شش انگشتی ها هیچ وقت زندانی نمی شوند!.

جوهرِ مخصوصِ "انگشت نگاری" تا سه چهار روز از روی انگشتانت پاک نمی شود و همین نشانه ای است در میان زندانیان دیگر ،تا بفهمند تازه واردی و تازه کار .

بعد از انگشت نگاری تابلویی را به گردنت می اندازند که در دو ردیف بالا و پایین ؛حاوی تاریخ ورودت به زندان و شماره ی پرونده ات است،بعد در برابر لنز دوربینی مینشینی که عکست را بر روی کارت آبی رنگی ،به شکل فوری چاپ می کند . کارتی که علاوه بر مشخصات بیرون از زندانت، شامل دو مشخصه ی جدید از توست :

شماره زندانی و نوع اتهام ،درست مثل فیلم ها!.

اما بر خلافِ فیلم ها ،در زندان تو را با  شماره نمی شناسند!  بعد از مرحله ی"کارت و عکس " تو دیگر خودت نیستی .دیگر  اهمیت ندارد که قبلا چه بودی و  با چه اسمی خطاب ات می کردند، این جا و در زندان اوین به لقب پر طمطراق  "مددجو " مفتخر می شوی.

 

بعد از این مرحله  به همراهِ سربازی ،روانه ی قرنطینه می شوی.

چرا قرنطینه ؟  لابد برای شستشو،گند زدایی و واکسیناسیون . شاید هم دندان های پوسیده ات را بکشند . 

نمی دانی چرا ،اما اسم  قرنطینه به مذاق ات خوش نمی آید و هر بار شنیدن اش به نوعی، ترس و دلهره ات را دوچندان می کند...

ناگهان صحنه های کشتار یهودیان در کتاب "مرگ کسب و کار من است" را به یاد میاوری و به خدایی را که در بدو بازداشتت ،از نو شناخته ای، متوسل میشوی ،بی اختیار زیر لب اشهدت را می خوانی،گیرم که یه خرده بلندتر تا مامور همراهت متوجه ی مسلمان بودنت بشود!  

سرباز همراه تو،  انگار متوجه ی تشویش و اضطرابت می شود که با دست،ساختمان قرنطینه را نشان می دهد و می گوید : الان می رسیم . راهی نیست .

با نگرانی رد دست سرباز را می گیری  و  چشمت  به ساختمان یک طبقه و قرمز رنگ زمختی می افتد که به خاطر طول زیادش، زمخت تر به نظر می رسد.

 

در برابر ورودی ساختمان، ده ،دوازده پله قرار دارد ، در دو طرف این پله های خاکستری، گلدان های بزرگِ شمعدانی و شاهپسند قرار دارند،  از پله ها که بالا می روی  احساس می کنی رقص خفیف این گلها در باد،فقط  دلت را آشوب می کند .

وارد ساختمان که می شوی سمت چپ ات پیشخوانی قرار گرفته که در پشت آن، چند میز و صندلی اداری قرار دارد و چند کارمند .

کارمندانی که در حقیقت اولین زندان بانان تو هستند . یک افسر نگهبان با چند نگهبان عادی که همگی غیر مسلح اند.(زندان اوین گارد حفاظتی جداگانه دارد).این نگهبانان فقط وظیفه ی رسیدگی به آمار و نظارت بر کادر خدماتی را بر عهده دارند.

بعدها می فهمی که در زندان، به آن پیشخوان و آن دم و دستگاه،"زیرِهشت" می گویند و هر اندرزگاهی،یک "زیر هشت" دارد،واژه ی "زیرهشت" نیز مثل بسیاری دیگر از اصطلاحاتِ زندان،منشاء مشخصی ندارد و فقط تو را یاد داستان های "علی اشرف درویشیان" می اندازد.

 

از "زیر هشت" که رد می شوی،سمت راستت ،پله هایی ست که به حیاط خلوتی با چند اتاق منتهی میشود و روبرویت هم فقط یک راهروی دراز با تعدادی اتاق در چپ و راست است،اتاق ها هیچ کدام در ندارد،اولین اتاق سمت راست،آبدارخانه ای ست با چند میز و صندلی ؛تو را راهنمایی،نه،"میدهندت"به اولین اتاقِ بعد از آبدارخانه،داخل که میشوی؛ فقط چند تخت دوطبقه با تشک های ابری  که دور تا دور چیده شده اند، نه از شستشو خبری هست نه از گندزدایی!پس مطمئن می شوی که :وظیفه ی زندان پالایش روح است نه جسم!

 

در انتهای راهرو، سمت چپ ، سرویس های بهداشتی قرار دارد و سمت راست، فروشگاهی کوچک که اقلامی بسیار ابتدایی در آن یافت میشود،اقلامی مثل حوله و شامپو و ...دفتر و خودکار!،عطش نوشتن به سراغت می آید،اما توهم "سنگین تر شدن اتهام" ،در کسری از ثانیه،عطشت را فرو می نشاند.

 

در قرنطینه،همه ی وعده های غذایی در آبدارخانه صرف می شود و تنها تلویزیون موجود در قرنطینه هم همانجاست،تمامی کادر خدماتی هم از مددجویانی تشکیل شده که در حال سپری کردن دوران محکومیت قطعی شان هستند،شرایط زندگی در قرنطینه مشکل است،کسی حق سیگار کشیدن ندارد،هواخوری ممنوع است،ارتباط تلفنی با خارج زندان بسیار محدود است،استفاده از تلویزیون هم در انحصار نیروهای خدمات است...

اما در آن حال و هوایی که تو داری و هنوز از شوک مددجو بودن خارج نشده ای،هیچ کدام این ها برایت اهمیتی ندارد،دلت میخواهد که فقط یک گوشه کز کنی و زانوی غم در بغل،به گذشته و اشتباهاتت فکر کنی...

گه گاهی هم که از پیله ی خودت بیرون میایی،از گفت و گوی سابقه دارها در میابی که عمر اقامت در قرنطینه کوتاه است و بندرت از هفتاد و دو ساعت تجاوز می کند، زیرا  یا بستگانت در بیرون زندان ، ظرف همان دو سه روز اول، اسبابِ  آزادیت را فراهم می کنند و یا به بندهای دائمی اعزام می شوی ، مگر آنکه آدم معروف و مشهوری باشی و مسئولین زندان، صلاح بدانند که لازم است برای جلوگیری از شایعه ی "عدم حضورت در زندان" ،پیشِ چشم همه ،در قرنطینه حضور دائم داشته باشی. بیخود نیست که می گویند شهرت همیشه دردسر ساز است!

از همان گفت و گوی سابقه دارها متوجه می شوی که اوین بندهای خوب و بد دارد،تقریباً می دانی که بند چیست، حداقل در کتاب ها خوانده ای!،اما رویت نمی شود که بپرسی: تفاوت بند خوب و بند بد، در چیست؟

 

در استرس مضاعف قرار می گیری اما خیلی زود،زودتر از همان زمان اقامت کوتاه، افسر نگهبان صدا میزند: مددجو شب گیر! برای اعزام به بند شماره ی فلان آماده باش...

 

هر چقدر که فکر کردم نتوانستم از روی شماره،خوبی یا بدی بند آینده ام را تشخیص دهم،لذا خودم را به دست تقدیر سپردم و به همراه ماموری،به سوی آینده ی مبهمم براه افتادم...

+ نوشته شده توسط شب گیر در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 16:42 |

یه توضیح:این نوشته قرار بود که فقط یه کامنت کوتاه باشه برای پست"دختر ها و پسرها،خانم ها و آقایان" وبلاگ سهیل،اما از اونجایی یه خرده بیشتر از یه کامنت شد،توی کامنتدونی دلقک جا نگرفت،ضمناً دوست ندارم که کسی رو مجبور به کامنت گذاشتن بکنم،ولی خیلی دلم میخواد که بدونم نظر شما دوستان چیه؟

به دریایی در افتادم،که پایابش نمی بینم               

             کسی را پنجه افکندم،که درمانش نمی دانم

                              مپرسم دوش چون بودی،به تاریکی و تنهایی             

                شب هجرم چه می پرسی،که روز وصل حیرانم...

 

من وقتی از يه دختر خوشم بياد،با تمام وجود عاشقش ميشم و اون وقت همه چيزش برام دوست داشتنی ميشه،از بویٍ عرقش گرفته  تا چشمٍ چپش!...
يعنی ميخوام بگم:
اول يه چيزی توی وجود طرف توجه منو جلب ميکنه، اين چيز ممکنه يه نگاه ساده باشه يا يه خوشگلی يا حتی زشتی بيش از حد،نميدونم،حتی ممکنه راه رفتن و يا طرز صحبت کردن طرف يا حتی يه چيزی باشه که از نظر ديگران ضعف حساب ميشه،نميدونم،نميتونم توضيحش بدم،اما هرچی که باشه باید مال وجود خود طرف باشه،یعنی ربطی به پولش و شغل باباش و ... نداره ،خلاصه اينکه برقش بايد منو بگيره و دلمو بلرزونه، وقتی دلم لرزيد،دختره برام ميشه خدا، يعنی با خودم قرار ميذارم که بهتر از اين برام توی دنيا و آخرت پيدا نميشه ،اون وقت ،همه چیزشو